> AUTHOR: Pouya DATE: 6/27/2004 01:26:00 PM ----- BODY: -------- AUTHOR: Pouya DATE: 6/27/2004 01:21:00 PM ----- BODY: -------- AUTHOR: Pouya DATE: 6/25/2004 03:24:00 PM ----- BODY: test -------- AUTHOR: Pouya DATE: 6/25/2004 03:17:00 PM ----- BODY: -------- AUTHOR: Pouya DATE: 6/25/2004 03:15:00 PM ----- BODY: -------- AUTHOR: Pouya DATE: 6/25/2004 03:13:00 PM ----- BODY: -------- AUTHOR: Pouya DATE: 5/09/2004 06:15:00 AM ----- BODY:


چیز زیادی برای نوشتن نیست جز اینکه انتشار فلش کودکان کار خستگی کار را از تن به در کرد و مهمتر از آن اینکه همانطور که قبلا هم نوشتم خوب است که صدای آدمی در این فضای مجازی گوشی برای شنیدن یافته است.

این روزها به خواند کتاب جدید دکتر آجودانی به نام «مشروطه ایرانی» مشغولم. می توان با همه ی نظرات نویسنده ی کتاب موافق نبود. من فکر می کنم همین که پژوهشگری «صورت مسئله» ها را طرح می کند جای خوشحالی دارد. کم کم باید بگیریم که دنبال پاسخها وقتی باید باشیم که پرسشها را بهتر و عمیق تردرک کرده باشیم. تا کنون پاسخهای تاریخی ما شاید به نوعی گردشی دایره وار به دنبال محور استبداد بوده است.
باید بیشتر درباره این کتاب نگاشت که سهم من به فرصتی دیگر خواهد بود. -------- AUTHOR: Pouya DATE: 5/02/2004 11:39:00 AM ----- BODY: نوشتن از سفری در اعماق تاریخ ساده نیست. حداقل نه وقتی که هنوز خودت در ژرفای جان لحظه های گذشته را دوباره وارسی می کنی. سفری نه فقط در تاریخ بخشی از تمدن انسانی. همچنین سفری درونی در خاطرات نوجوانی. آنگاه که در خانه ی نیکوس کازانتزاکیس نشسته ای و دست نوشته های «زوربای یونانی» را تماشا می کنی یا قهوه ای که در قهوه خانه ی سر کوچه ی او می نوشی و رایحه ی گل های یاس کوچه را در تن و جان می ریزی.
در بازگشت دیدم که دوستان سایت های مختلف لطف کرده اند و فلش «کودکان کار» را منتشر کرده اند که در این آدرس قابل دیدن است:
http://www.iran-emrooz.de/flash/present.htm

نامه های محبت آمیز هم کم نبود. که جای خوشحالی دارد و اینکه صدای آدمی در این فضای مجازی گم نمی شود.
و اینهم نغمه ای از میکیس تئودوراکیس به نام IHA FITEPSI MIA KARDIA که برای گذاشتن در این وبلاگ انتخاب کرده ام.



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 4/05/2004 11:07:00 AM ----- BODY:

به دنبال نوشته ی شاهرخ مسکوب درباره ی اسطوره ی باستانی سیاوش بودم و سر از «گفتگو در باغ» او در آوردم. این مرا به فکر فرو برد:

«وقتی که مأوایت را از دست بدهی، نمی دانی روی چه ایستاده ای و در کجایی. منظورم جای جغرافیایی نیست، جای آدم است در برابر چیزها، دنیای اطراف، آدم های دیگر با اعتقادها و رفتار و چگونگی بودنشان. آدم، نهالی بیرون از فصل و بی هنگام است، در زمان خودش نیست، خزان است در میانه ی بهار یا برعکس. در چشم تو که با نور دیگری دیدن را یاد گرفته و آزموده ای، آنچه می بینی، اگر دگرگونه و عجیب نباشد، دست کم غریب است و با کنه ضمیر تو از یک سرچشمه نیست. آن وقت برای خودت واقعیت دیگری اختراع می کنی و با آن به سر می بری، یک محیط یا فضای مصنوعی، ولی سازگار با حال و هوای روح خودت که چون ساختگی و تصنعی است، به هر بادی فرو می ریزد و روح تو را هم مثل دود، آشوب و پراکنده می کند.» *

شاید این تجربه ی درونی هر کسی بوده باشد.

اما «درونی تر» را باز هم خود او آورده است:
«ف: هر کسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست. هیچ کس از آنجا خبر ندارد، کلیدش فقط در دست صاحبش است. آنجا آدم هر تصور مصنوعی که دلش می خواهد می کند. عشق های محال، هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیال خوش، هر چیز نشدنی، آنجا شدنی است، یک بهشت - یا شاید جهنم- خودمانی و صمیمی که هر کس برای خودش دارد. این باغ اندرونی چه بسا از دید باغبانش هم پنهان است، اما یک روزی و یک جوری آن را کشف می کند.
ش: یا باغ در او باز می شود. مثل جوشیدن آب در چشمه، یا پیدایش تصویر در آینه.
ف: گاه انگیزه یا تجربه ای نفسانی، درهای آن را باز می کند، سفر، زمان، مرگ، درد یا لذت، درخت و پرواز یک پرنده ...
ش: یا دشمنی و دوستی، «مولانا» و «شمس»، شوق بی تاب دیار جام جهان بین، نور و روشنی چشم دل در «زرتشت» **

صحبت مولانا و شمس شد. نمی توان از صدای ناظری گذشت که از عشق مولانا می گوید:




* گفتگو در باغ. شاهرخ مسکوب. ص. 72
** همان. ص. 87

-------- AUTHOR: Pouya DATE: 4/04/2004 08:15:00 AM ----- BODY: من فکر می کنم موضوع مهاجرت اقوام آریایی به منطقه ی جغرافیایی که ایران نام دارد، طوری در کتاب های درسی و فرهنگ معاصر ما جلوه داده شده است که گویی این اقوام از حدود 1000 سال پیش از میلاد به یک فضای خالی از تاریخ و فرهنگ پای گذاشته اند. همیشه اینگونه وانمود شده است که فرهنگ و تمدن ایرانی به دست اقوام آریایی بنیاد گذاشته شده است. از آنجا که هیچ فرهنگ و تمدنی نمی تواند یکباره در تاریخ ظاهر شود برای من مهم بود که تاریخ ماقبل آریایی در این منطقه ی جغرافیایی چه بوده است.

می دانیم که شاخه ی ایرانی اقوام آریایی از حدود هزار سال پیش از میلاد از آسیای مرکزی به ایران کنونی وارد شدند. مادها در غرب، پارس ها در منطقه ی فارس و پارت ها در شمال خراسان جای گرفتند. اما موضوع وجود تمدن فرهنگ در این منطقه بسیار پیشتر از این ها شکل گرفته بود. تمدن عیلامی به تنهایی دو هزار سال پیش از هخامنشیان بر مناطق گسترده ای در حدود لرستان کنونی حکمرانی داشتند و ساختار جوامع آنها طوری بوده است که بدون وجود یک فرهنگ و تمدن جا افتاده امکان وجود نداشته است. حتی هخامنشیان پس از بدست گرفتن قدرت، کتیبه های خود را به این زبان هم می نوشته اند. به یاد داشته باشیم که در این دوران حکومت عیلامی وجود نداشته است ولی فرهنگ آنان باقی بوده است. اما باز این فرهنگ عیلامی هم بر فرهنگ بین النهرینی و بویژه سومری متکی بوده است.

از تاثیر این فرهنگ های بین النهرینی و ماقبل آریایی بر آریاییان می توان به چند جلوه ی مهم فرهنگ و تمدن اشاره کرد.
از باورهای دینی آغاز کنیم. در اوستا و کتیبه های هخامنشی به تثلیث «اورمزد، ناهید و مهر» اشاره می شود که ریشه در باورهای عیلامی و تثلیث «هومبان، کری ریشه و اینشوشینک» دارد. و بوبژه اینشوشینک که بیشترین تاثیر را داشته است (او به گفته ی دکتر مهرداد بهار «پدر مستضعفان» خوانده می شده است) و بعدها در آیین مهری (Mehr ) جای خود را به مهر داده است. و تازه این باور عیلامی خود ریشه در باورهای عصر مادرسالاری بسیار پیشتر از آغاز تمدن عیلامی دارد. مثلا در عصر مادرسالاری این «کری ریشه» ی مونث بود که خدای بزرگ بشمار می رفت اما در نزد عیلامیان و در عصر پدرسالاری نقش خدای بزرگ به «هومبان» مذکر که همسر «کری ریشه» بود واگذار شد.

یکی از آداب دینی مادها این بوده است که جنازه های مردگان خود را روی کوه می گذاشته اند تا پرندگان گوشت آنها را بخورند و از استخوان رها کنند. این آداب در فرهنگ اقوام هند و ایرانی وجود نداشته است و ریشه در فرهنگ اقوامی داشته است که بیش از هزار سال پیش از مادها در ایران ساکن بوده اند (اقوام کسپی Kaspi ).

از جلوه های دیگر این تاثیر می توان از لباس مادها یاد کرد که برگرفته شده از لباس اقوام بین النهرینی بوده است. و موضوع دیگر خط میخی است که ابتدا مادها و سپس پارس ها به کار گرفتند و خود این خط منشا سومری دارد. نقش اهوره مزدا هم که همان نقش معروف با دایره ای در وسط و بالهای باز است ریشه ی بین النهرینی دارد و بعد ها به دین زرتشتی راه پیدا کرده است. مثلا این نقش در کتیبه های آشوری پیش از آریایی ها حک شده است.

حتی برپایی جشن نوروز که عید بهاره بوده است (در کنار جشن مهرگان که عید پاییزه بوده) بسیار پیشتر از مهاجرت اقوام آریایی در ایران برگزار می شده است.

موضوع مهم دیگر «فره» پادشاه است که همان هدیه ی خداوندی به نماینده اش بر روی زمین است که حق سلطنت دارد. این موضوع «فره» سلطنت موضوعی بوده است که تا همین 25 سال پیش هم در قانون اساسی آمده بود. و اصولا این دایره ی تکرار استبداد گویی همیشه مشروعیت خود را از مرجعی الهی می گرفته است که امروز هم ادامه دارد. این توجیهات ریشه در باورهای دینی و سیاسی بین النهرینی دارد که نمونه ی آن همین حکومت واحد سیاسی-دینی در تمدن آشوری است. در حالی که در باورهای هند و ایرانی نظام دوگانه ی حکومت و روحانیت برقرار بوده است.

همه ی اینها برای این بود که اشاره ای کوتاه کرده باشم به کنجکاوی خودم در باره ی «کیستی» و «چیستی» ما که ایرانی خوانده می شویم. ریشه های فرهنگی و تمدنی ما در کجاست؟ و مهمتر از آن دریافت اینکه فرهنگ ها در تغییر دائمی هستند و هر فرهنگی، ریشه نه در مطلق ها که در کنش و واکنش با فرهنگ های پیش از خود دارد. و اینکه ما امروز در این چرخش فرهنگی که قرار گرفته ایم چگونه می توانیم گره های پدرسالاری و استبدادپذیری ریشه دار را باز کنیم. که در چرخش بعدی تاریخ، نه به دنبال ناجی و پدری به شکل و شمایلی دیگر که به دنبال خرد جمعی و انسانی خودمان باشیم. شاید این دایره ی استبداد در جایی از تاریخ از هم بگسلد. -------- AUTHOR: Pouya DATE: 4/03/2004 06:55:00 AM ----- BODY:


مدت زیادی است که در اینجا چیزی ننوشته ام. بسیار درگیر ساختن یک «فیلم» فلش درباره ی کودکان کار بودم که تمام شده است و بزودی در اینترنت منتشر خواهد شد اما البته نه در این صفحه ی کوچک و خودمانی و کم بیننده. واژه ی فیلم را هم در گیومه گذاشتم تا بگویم این بستگی به تعریف ما از «فیلم» هم دارد.
فکر می کنم بسیاری، از امکانات فلش به نوعی برای مرثیه خوانی استفاده می کنند. من فکر می کنم امکان تهیه ی فیلم اینترنتی که هم ارزان است و هم قابل دسترس می تواند موقعیت خوبی هم باشد برای اطلاع رسانی و طرح مشکلات اجتماعی البته بدون اینکه بخواهیم حتما اشکی از چشم بیننده بگیریم. اما خوب، چه کسی است که نداند مرثیه خوانی جزئی از کل فرهنگ ماست که در طول سده ها و هزاره ها درونی ما شده است. امروزه هم که گویا کم موضوع و اتفاق برای مرثیه سرایی در جامعه ی ما کم نباشد. از پرت کردن دانشجویان از پنجره ی خوابگاه در 18 خرداد و سرنوشت «احمد باطبی» ها بگیریم تا کشته شدن بیش از 40 هزار نفر در صبحگاه بم و یا همین وضع اسفناک و غیرانسانی کودکان کار و کودکان و زنان خیابانی.
اما به هر حال تلاش من در این طرح «کودکان کار» در جهت دیگری بوده است.

خبری خواندم در سایت پیک ایران درباره ی اینکه «ندامتگاه بزرگ تهران در فضايي به وسعت 135 هزار متر مربع و داراي سه واحد 22 هزار متري به گنجايش جمعا 10 هزار نفر در حال ساخت است.»
چه فکرهای ساده و عقب مانده ای این طرح ها را برای حل مشکلات اجتماعی مطرح می کنند؟ زندان های بیشتر و بزرگتر راه حل این اقتصاد مافیایی و محدودیت های عجیب و غریب اجتماعی که عوامل اصلی فقر و جرم های اجتماعی هستند، نمی توانند باشند. اما گویی برای مسئولین راه حل هایی جز زندان و تنبیه مطرح نیست.

من فکر می کنم در کشور ما بر خلاف کشورهای پیشرفته، برای حل نابسامانی های کشور طرح های اقتصادی و اجتماعی در حاشیه ی زندان و سرکوب و بگیر و ببند قرار دارند و در واقع جنبه ی تزئینی دارند وگرنه کار و طرح اصلی همان بگیر و ببند و حبس است و مجازات های عجیب و غریب و غیر انسانی، که در بتواند بر همان پاشنه ی قدیم بچرخد. حالا تا چه مدت این دوام خواهد آورد شاید پاسخ چندان دشواری نداشته باشد ... -------- AUTHOR: Pouya DATE: 3/07/2004 10:21:00 PM ----- BODY: امروز 8 مارس روز جهانی زن است. به امید روزی که زنان و مردان از حقوق برابر و امکانات برابر اجتماعی برخوردار باشند. و این، تلاشی صدها برابر بیشتر برای انجام رساندن این کار در جامعه ای مثل ایران می طلبد. جامعه ای که عدم تساوی زنان و مردان نه تنها در فرهنگ آن که در ساختار اقتصادی و اجتماعی و سیاسی آن هم نهادینه شده است. روز جهانی این تلاش و کوشش و پیکار، مبارک !

فیلم «خانه ای از ماسه و مه» را دیدم. باید اعتراف کنم بیشتر از روی کنجکاوی اینکه شهره ی آغداشلو برای چه فیلمی کاندیدای جایزه ی اسکار شده بود. اما خود فیلم هم روی هم رفته فیلم خوبی بود و داستان خوب به اصطلاح دراماتیزه شده بود. در این روز 8 مارس هم باید اشاره کنیم که زن ایرانی (نقش شهره آغداشلو) این فیلم زنی خانه نشین و بدور از واقعیت های اجتماعی که در آن زندگی می کند توصیف شده بود. اما تعداد بسیار بیشتری از زنان ایرانی مقیم خارج اینگونه نیستند. و آمار نشان داده است که زنان ایرانی مهاجر بسیار بهتر از ما مردان مهاجر، در محیط اجتماعی جدیدشان جایگزین شده اند. و جایگزین شدن بدون شرکت آنها در فعالیت های اجتماعی و اقتصادی امکان نداشته است.

من به شهره ی آغداشلو به عنوان یک هنرپیشه ی خوب و مسلط ایرانی همیشه احترام گذاشته ام. بازی خوبی در این فیلم داشت. اما حس کردم که همه ی توانایی های او هنوز آشکار نشده است و او بسیار بهتر از این بازی کرده است و بسیار بیشتر از این می تواند. شاید دلیلش کم تجربگی در ایفای نقش های بین المللی باشد. اما کاندیدا شدن بدون شک موقعیت های جدیدتری برای او خواهد آفرید. که از حالا هم خبرهایی در اینترنت آمده است.



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 3/05/2004 05:05:00 PM ----- BODY: نزدیک یک هفته است که در اینجا چیزی نوشته ام. نوشتن من در این صفحه فقط بر پایه ی یک نیاز درونی ست. نه قصدم درس دادن چیزی به کسی ست و نه قراری با کسی برای نوشتن هرروزه. چه بسا که اخبار را می خوانی و گشت هر روزه را میزنی اما قلم به نوشتن نمی رود.
هفته ای به تهیه ی یک فلش کوتاه برای دوستی گذشت که به زودی روی نت قرار می گیرد.
اما چیزی هم در جایی خواندم که بی اختیار مرا به فکر فرو برده است. فکر می کنم معنی واژه ها چیزی فراتر از دیروز و امروز ماست. بسیار ژرفتر. چرا که شاید باید حداقل لحظه ای به آنچه امروز در اندیشه داریم بیاندیشیم. اندیشه ی ما آنقدر وارسته است که ترجمان آن، چیزی جز یک گیوتین دیگر باشد؟

در پرده ی سوم نمایشنامه ی «مرگ دانتون» آمده است:
«آتشفشان انقلاب در جوشش است و برابری داسش را بر فراز تمام سرها به چرخش درآورده است. گیوتین اعلام جمهوری می کند ... به اطرافتان نظر بیافکنید و به لفاظی هایتان گوش دهید. چه وعده ها که ندادید. آن چه نظاره می کنید جز ترجمان واقعی گفتارتان چیزی بیش نیست و این قربانیان، این میرغضبان و این گیوتین، کلامتان است که هستی یافته است. نظامتان را بر مناره ها بنا ساخته اید. بر جمجمه ی انسان ها.»

صحبت مناره شد به یاد نادرشاه افتادم: « در کرمان از کله ها مناره ای درست شد. ظاهرا به اندازه چهار آجر از این مناره از کله های سالخوردگان تشکیل می گردد، چنان ضجه و فریادی از زن و مرد بلند می شود ... که شنیدن آن انسان را به رقت می آورد.»*

* تاریخ اجتماعی ایران. جلد 2 ص 455 . مرتضی راوندی



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/29/2004 07:40:00 AM ----- BODY: در این هفته خبری بود درباره ی جلوگیری از تشکیل جلسه ی اعضای کانون نویسندگان در ایران. مسعود بهنود در مقاله ای در ایران امروز می نویسد:
«روز پنجشنبه در حالی که اعضای برگزيده کانون نويسندگان جمع شده بودند تا درباره فعاليت‌های آينده شان گفتگو کنند مامورانی به آن حمله برده اند و پس از بازداشت همگی، درست مانند سال 75 آنان را يکی يکی فراخوانده و با لحنی تند هشدار داده اند که حق ندارند دور هم جمع شوند و گرنه منتظر عقوبت‌های سخت باشند و تهديد کرده اند که اگر خبری از اين ماجرا به بيرون درز کند، بد خواهند ديد.»

موضوع حساسیت نسبت فعالیت های کانون به سال های پیش از دوم خرداد بر می گردد و گزارشهای متعددی درباره ی تهدیدها و زندانی کردنها ی نویسندگان و ایجاد محدودیت های شدید برای این کانون منتشر شده است، از جمله نوشته های یکی از قربانیان این زندانی کردنها و زجر و شکنجه ها یعنی فرج سرکوهی که اینک در آلمان زندگی می کند. اوج این محدودیت ها و سرکوب ها هم کشتن دو نفر از اعضای موثر این کانون یعنی زنده یادان محمد مختاری و محمد جعفر پوینده در جریان قتل های زنجیره ای بود. ماجرایی که دولت اصلاحات آقای خاتمی و دوستانشان هیچگاه نتوانستند به آمران قتل روشنفکران حتی اشاره ای داشته باشند. سرنوشت اکبر گنجی یا عمادالدین باقی هم که به قول خودشان تنها «کورسویی بر تاریکخانه ی اشباح تاباندند» جز زجر و زندان نبوده است.

امروز هم که محافظه کاران بادبانها را کشیده اند و بر موج بی تفاوتی و سرخوردگی مردم سوار هستند، شاید عجیب نباشد که حتی از تشکیل یک جلسه ی چند نویسنده هم جلو بگیرند. واقعیت اینست که دولت آقای خاتمی حتی در آن حدودی هم که می توانسته است برای احقاق حقوق مدنی نویسندگان تلاشی نکرده است. در همه ی این سالهای پس از دوم خرداد بسیار درباره ی ایجاد نهادهای مدنی سخنرانی و فلسفه بافی شد بدون اینکه کوچکترین «اقدام عملی» در این جهت صورت بگیرد. از موضوع احزاب سیاسی که بگذریم، نهادهای مدنی صنفی مانند کانون نویسندگان هم تحمل نشده اند.

این روزها نامه احمدپورنجاتی و محسن ميردامادی به رييس جمهور هم منتشر شد که درباره موج تازه ی سرکوب هشدار داده اند. فکر نمی کنم حتی خود این آقایان هم از محمد خاتمی انتظار اقدام عملی داشته باشند. اما خوب به محافظه کاران که نمی توانسته اند نامه را بنویسند!
موضوع عجیب دیگر هم اینکه در بسیاری از وبلاگ هایی که به مسایل اجتماعی و سیاسی هم می پردازند من اشاره ای ندیدم. -------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/24/2004 02:12:00 PM ----- BODY: موضوع آمار واقعی شرکت مردم در انتخابات اول اسفند هم گویا مانند بسیاری مسائل دیگر در مارپیچ های تبلیغاتی افتاده است. آنها که انتخابات را تحریم کرده بودند از بیست درصد بیشتر را نمی پذیرند. آنها که در حرف برای داغ شدن تنور انتخابات می دمیدند از 60% کمتر را نمی پذیرند و آمار وزارت کشور که حد وسط را گرفته است و به 50% راضی ست.
اما فکر می کنم به حرفهای نماینده ی شجاعی مثل خانم حقیقت جو که می ایستد و رو در روی آقایان حرفش را می زند بیشتر می توان اطمینان کرد:

« انتخاباتی كه عليرغم ادعاها و چشم بندی هائی كه بازی كرده اند در سرانجام آن می رود تا 190 كرسی مجلس را با 10 درصد آرای ريخته شده به صندوق ها دراختيار منصوبين رهبر و شورای نگهبان بگذارد. شورای نگهبانی كه بجای وزارت كشور و مراكز آمارگيری شمار جمعيت رای دهنده ايران را نزديك به 3 ميليون بالا و پائين می كند تا شمار شركت كنندگان درانتخابات را از مرز 50 در صد بگذراند. صندوق هائی كه از درون آنها 16 در صد آراء باطله و سفيد بيرون آمده است و بردن مردم به پای صندوق های رای علاوه بر يورش تبليغاتی و ايجاد انواع دلهره های خارجی و داخلی، استفاده ابزاری از زنان، وعده های ملی و... آلوده به رشوه، وعده وام مسكن، تهديد سربازان و بسيجی ها، ورود بيش از 2 ميليون شناسنامه سفيد از پاكستان و .... است.»

اگر حرفهای ایشان درست باشد، وزارت کشوری که انتخابات فرمایشی را نه تنها برگذار می کند بلکه افزایش تقلبی آرا را هم تایید می کند، می تواند بازوی اجرایی یک دولت اصلاح طلب باشد؟ آنهم با 22 میلیون رای مردم؟
همین پرسش ها ی مردم نبود که روند اصلاحات را به اینجا کشاند؟





-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/22/2004 11:17:00 AM ----- BODY: من فکر می کنم یعنی به این نتیجه رسیده ام که در جغرافیای ما، به امید، تنها از دریچه ی تاریخی می توان نگریست. یعنی ما در پیچ و تاب ها و چرخش هایی هستیم که گامهای ما هنوز در سنگلاخ قرون و هزاره ها، گاه در سربالایی تندی، گاه در شیب تندی به پایین و گاه بر لب پرتگاهی در حرکتند. نمی گویم که شادی پیروزی های گذرا و درد شکست های گذرا نیست اما اگر امیدی هست، آن، در تلاشی ست که برای برون شدن از این سنگلاخ می کنیم.
این فقط یک برداشت شخصی ست.

و فرزانه ای روزی نوشت:

«من مي دانستم كه آئين برهما يكساني و يگانگي جان ها را تعليم مي دهد ولي در واقع، جهان ما دره ايست از اشك و خون. پيداست كه كار من(كه مرا برهمني دانا مي شمرند) از كار راما* زارتر است. او هر شب با افروختن شمع ها و مشعل ها فروغ مي پراكند و من ظلمت حيرت!
شانكارا گفت: ولي ما را سرانجام چنين حيران مساز! اندرزي بده!
برهمن گفت: كشتي عظيم سرنوشت ما در اقيانوس برهما مي رود و ما تخته پاره اي ناچيزيم. چه گستاخي كنم كه چنين كنيد و چنان كنيد!
بادها كشتي را به سوئي مي برند و چون بخواهند، شما را چون غباري ناچيز بر چهرهً امواج ابدي مي افشانند. بوديد و ديگر نيستيد. ولي تا زماني كه براهما شما را فرا نخوانده، بكوشيد تا براي ديگران سودمند باشيد و اگر به راه كوزه گر توانستيد رفت، برويد! »

* یکی از شاگردان برهمن كرشناچاندرا



خطابه ی آسان، در امید

وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار باز آید؟

هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!
*

معشوق در ذره ذره ی جان توست
که باور داشته ای،
و رستاخیز
در چشم انداز همیشه ی تو
به کار است.
در زیج جستجو
ایستاده ی ابدی باش
تا سفر بی انجام ستاره گان بر تو گذر کند،
که زمین
از این گون حقارت باز نمی ماند
اگر آدمی
به هنگام
دیده ی حیرت می گشود.
*
زیستن
و ولایت والای انسان بر خاک را
نماز بردن،
زیستن و معجزه کردن،
مرنه
میلاد تو جز خاطره ی دردی بی هوده چیست:
هم از آن دست که مرگت،
هم از آن دست که عبور قطار عقیم استران تو
از فاصله ی کویری میلاد و مرگت؟
معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دستکار توست
اگر دادگر باشی،
که در این گستره
گرگان اند
مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن
که دریدن نمی تواند. -
و دادگری معجزه ی نهایی ست.

و کاش در این جهان
مرده گان را
روزی ویژه بود.
تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم:
این پر آزار
گند جهان نیست
تعفن بی داد است.

*
و حضور گران بهای ما
هریک
چهره در چهره ی جهان
(این آیینه ای که از بود خود آگاه نیست
مگر آن دم که در او درنگرند) -

تو
یا من،
آدمی ئی
انسانی
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکار عظیم نگاه خویش -
تا جهان
از این دست
بی رنگ و غم انگیز نماند.

*
یکی از دریچه ی ممنوع خانه
برآن تلّ خشک خاک نظر کن:
آه اگر امید می داشتی
آن خشک سار
کنون این گونه
از باغ و بهار
بی برگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می خواند.

*
نه نومید مردم را
معادی مقدر نیست.
چاووشی امید انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن می رساند.

احمد شاملو (23 تیر 1359)




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/21/2004 04:20:00 AM ----- BODY:

امروز طبیعتا به هر سایت خبری در اینترنت که سری زدم اخبار اصلی، موضوع تعداد شرکت کنندگان در انتخابات است. اینهم از طنزهای تاریخ ماست. معمولا باید طرح و برنامه های کاندیداها و میزان پشتیبانی مردم از آنها موضوع اصلی باشد. اما انتخابات و بخصوص این آخری بیشتر برای اندازه گرفتن اینست که مردم چقدر این ساختار مافیایی و انحصارگر حکومتی را نمی خواهند. شاید انتظار ما پس از گذشت حدود صد سال از جنبش مشروطیت، باید بیش از این می بود. فقط می توان امید داشت که در چرخش بعدی تاریخ، انتخابات ما برای چیزی بیش از «نه» گفتن باشد.

با اخبار زیادی که در مورد تقلب های انتخاباتی برای زیاد جلوه دادن شرکت مردم منتشر شده بود، گویا حالا باید دید که وزارت کشور که داعیه ی اصلاح طلبی دارد با این موضوع چگونه برخورد می کند. آقای خاتمی هم اگر به ارزش گذاشتن به رای مردم بیش از کلی بافی های فلسفی این سالهای پس از دوم خرداد اعتقاد دارد، حالا شاید آخرین فرصت باشد که نشان دهد میزان شرکت مردم در این بازی انتخابات چقدر بوده است.

اینکه محافظه کاران مجلس و بزودی قوه ی مجریه را هم قبضه خواهند کرد از خیلی پیش از اینها روشن بوده است. من قبل هم نوشتم که محافظه کاران روی موج بی تفاوتی و سرخوردگی مردم سوار هستند و بادبانها را کشیده اند. اینقدر هم به خودشان مطمئن هستند که در شب های قبل از انتخابات معروف ترین روزنامه های اصلاح طلب را ببندند و صدایی از گوشه ای بر نیاید. اما دیدن تلاطم اجتماعی در زیر پوسته ی سرخوردگی دشوار نیست. می توان امیدوار بود که فوران دیر یا زود این تلاطم بتواند به جایی هدایت شود که شایسته ی یک کشور آزاد در دنیای امروز باشد؟

من فکر می کنم در این دوره ی پس از انتخابات، جریانهای جمهوریخواه داخل و خارج از کشور باید بیش از گذشته بتوانند با کار مشترک آگاهانه -نه مقطعی و اتفاقی- راه حل های اصولی بر مبنای یک ساختار جمهوری سکولار فراگیر به مردم ارائه کنند. جمهوری فراگیر به این معنی که مرزبندی های غیرانسانی و حذفی «خودی و غیرخودی» جای خود را به شرکت فعال همه ی دیگاه های اجتماعی در تعیین سرنوشت کشور بدهد. مدت زیادی است که جریانهای دانشجویی چنین می اندیشند. بسیاری از مردم ضرورت وجود چنین ساختاری را در زندگی روزمره ی خودشان می بینند.

شاید باید بیش از گذشته هم این را برای جامعه توضیح داد که ضرورت یک ساختار سیاسی دموکراتیک نه دغدغه ی چند روشنفکر سیر که پایه ی ضروری برای یک اقتصاد پویا و شفاف است. شبکه ی پیچیده ی مافیای اقتصادی امروز پشتوانه ی اصلی خود را در نهادهای سیاسی انتصابی و غیر پاسخگوی حکومتی دارد و به اصطلاح «رانت» های خود را از آنجا می گیرد. من فکر می کنم چگونگی و جزئیات این را باید به طور مستمر برای مردم توضیح داد.

آنچه در سایت های اینترنتی و وبلاگ ها می خوانم، اینست که بسیاری - حداقل از این قشر وبلاگ نویس و اینترنت نویس- با یکپارچه شدن حکومت به یکسره شدن زود هنگام کار مردم و حکومت امید بسته اند و شادی شان از لابلای واژه هایشان پیداست.
من اما با بیم و امید به آینده نگاه می کنم. بی آنکه «فرمول» های از پیش تعیین شده ای را بخواهم ارائه کنم. اما به این معتقدم که راه حل، در یک تفکر جمعی و اقدام آگاهانه جمعی است.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/18/2004 11:44:00 AM ----- BODY:


بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خويش کن اين روزگار نيست!
عماد خراسانی

شاعر غزلسرای معاصر عماد خراسانی دیروز در تهران درگذشت. عماد بیشتر عاشقانه و رندانه می سرود. اگر بخواهیم از بهترین غزلسراهای امروز نام ببریم بدون شک عماد، سیمین بهبهانی و سایه در پله های اول خواهند ایستاد. البته من به ترتیب بهترین ننوشتم چون داوری این از عهده ی من که فقط علاقمند به شعر هستم بر نمی آید. عماد و اخوان ثالث از جوانی دوستان یگانه بودند. شاید همشهری بودن شروع این دوستی طولانی بوده است، که فاصله کوتاه و یار در بر.

اخوان درباره ی او می گوید: «اگر شعر را در معنی حقیقیش بجای آوریم (نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات) بی شک عماد در غزلسرایی از شعرای برجسته و طراز اول است.»

صحبت از اخوان آمد و اینروزها سالروز درگذشت «فروغ شعر» بود. زنی «از اهالی امروز». به فکرم رسید که خاطره ی اخوان را از روز پردرد درگذشت فروغ فرخزاد در اینجا بیاورم و در آهوی سه گوش این هفته هم بگذارم که خوانندگان بیشتری (خیلی بیشتر) دارد.

*« -... من خوابیده بودم. هنوز صبحم-که غالبا پسین می آید- نیامده بود. ساعت نزدیک ده یازده پیش از نیمروز بود (روز سه شنبه بود بیست و پنجم بهمن). هنوز خیلی مانده بود تا صبح من بشود. خوابیده بودم، پسرکم زردشت هم در کنارم خواب. دیگر هیچکس در خانه مان نبود. ضربه های پتک آسایی که بر در می خورد بیدارم کرد. مشتهای از غما خشم درشت شده ی محمود تهرانی بود، میم آزاد که بی آزادی و اختیار می کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد که خیلی کوفته است. که اگرچه از حجب معهود او دور می نمود، اما خشماغمان وی نه چنان بود که سائقه و سابقه ی حجب بتواند نومید بازش گرداند.

این غم بسیار سنگینتر از آن است که به تنهایی تن، یک دل تحمل بتواند کرد. ناچار باید از آن سهمی نیز به دل دیگران داد و باز این دل دو دیگر چون تنها شد و بی تاب شد سدیگر دل می جوید، و همچنین و چنین موجی و موجی و بی تابانه حضیضی و اوجی، تا افواج امواج دریا گیر شوند. مگر نه اندهان بزرگ این چنین اند؟
با دلخوری خواب آلوده ای در را باز کردم. محمود تنها بود. راحت شدم که دیدم این ناخوانده، نادلخواه و گران نیست که خیلی بیازاردم. محمود تهرانی بود، خوب خزیده و کمی قوز کرده در پالتو سیاهش. به نظرم کمی هم سیه چرده تر آمد، و بینی و گونه هاش سیاسرخ از سرمای نه چندان سرد. سلامی و خواب آلوده علیکی گفتیم به هم. بیداری سحرخیزانه ی من آنقدر هشیار و دقیق نبود که بتواند نمناکی غمناک چشمهایش را خوب دریابد، و البته سرما و تن کم توان او نیز خوب عذر لنگی می توانست باشد. با هولی در نقاب آرامش، محمود گفت:
- آمده ام ... نمی نشینم ... ببین ...
مثل اینکه دویده باشد، نفسش قرار نداشت، دل دل می زد، می جوشید و می گفت:
- لباس بپوش برویم بیرون.
جوش اندرون او سرایت بیدار کننده و شک آوری در من داشت و چشم می مالیدم که گفتم:
- این سر صبحی عزیز جان؟ حالا مگر مجبوریم؟ وانگهی ...
حرف مرا نباید شنیده باشد که گفت:
- ضمنا سری هم به فروغ فرخزاد می زنیم که ...
و من حرف او را شنیده و نشنیده، گفته ی خود را تمام می کردم:
- ... وانگهی، کسی هم در خانه مان نیست. فقط زردشت هست. خوابیده، مادرش به من سپرده ش، یعنی خوابانده ش، رفته، حالا بیا تو.
همان دم در ایستاده بود، یک پا تو یک پا بیرون وظیفه شاق و هولناکی برای خود ساخته بود.
- نه. باید برویم. ببین، مهدی ...
- حالا بیا تو یک کم گرم شو. زیر کرسی.
خبر از آتش دلش نداشتم. همین سیاسرخی گونه هاش را می دیدم. آمد تو. دست راستم را حایل و حمایل بازوی راستش کرده بودم، چنان که بیمار مانندی نقاهتی را مدد می کنند. و او انگار از این یاری بی نیاز هم نبود. سنگینک، تکیه پناهش بر من، می آمد. به اتاق، بالا می بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم بر می داشت. و گران می نمود و نگران وقتی نشسته بود.
گرم می شد، گفت و داشت سیگاری روشن می کرد:
- آخر باید زودتر برویم.
- آخر باید اصلاح کنم، ناشتایی هیچ.
اصلاح نمی خواهد بکنی.
من نیز سیگاری روشن کردم. به نظرم او هم ناشتا سیگار می کشید.
سماور روی طاقچه ی درگاهی پنجره بود. توی اتاق. فتیله اش به اندازه پایین کشیده، اما آبش جوش، قوری و استکان و چیزهای دیگر هم حاضر آماده. چایی درست کردن کاری نداشت همین که فتیله را بالا دادم، صدای غلغل و جوش بلند شد.
- گفتی کجا؟ سری به فروغ بزنیم؟ مگر قراری گذاشتی؟ یا ...
گاهی این چنین قرارهای پیشاپیش از طرف من قول داده، با این و آن می گذاشت جاهایی و با کسانی که لازم می دانست. و می دانست که من - گذشته از تنبلیهای خوشبختانه یا مصلحتی - گاهی به راستی تنبلم و دور از مسیر جریانات، و می دید مثلا فلان جا را دیگر باید رفت و شاید حتما نمی شود نرفت. و من حتی گاهی به شکر - می پذیرفتم. می رفتم. و لحن تکیه بر بایدها و شایدهای او را می شناختم.
- نه، ولی باید بیایی، می رویم عیادتش.
من که سر و صدای سماور را در آورده بودم، و می خواستم چایی دم کنم، دل و دستم لرزید.
- عیادتش؟ بسم الله. لابد باز هم تصادف. با آن ماشین راندنش که دیده ای حتما. انشاالله که خیر است.
اما انگار دلم گواهی می داد که خیر نیست. از چایی دم کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست می کردم.
- نه چندان، خودت می دانی که چطور ماشین می راند. می گفتند حالش تعریفی ندارد.
- می گفتند؟ مگر تو خودت ندیدیش؟ نمی فهمم یعنی چی. تو معلوم هست چی می خواهی بگویی؟
- بله. او دیگر کسی را نمی شناسد. نه می بیند، نه می تواند حرف بزند و نه بشنفد.
- عجب، عجب، پس خیلی تصادف شدید بوده، خوب، خوب.
- همین دیگر، مهدی، چطور بگویم؟
صداش می لرزید. بدجوری هم می لرزید. پتکش را که چند بار غما خشمگین بر در کوفته بود، او وقتی آمده بود توی خانه به دشواری از من پنهان کرده بود، و از سنگینی سندان وار آن پتک بود - آویزان به دلش - که هنگام راه آمدن با من، می لنگید و گران بود. حالا یواش یواش با ضربه های آهسته بر سرم می کوفت. می خواست کم کم به درد عادت کنم. می ترسید اگر ضربه ی سنگین آخر را ناگهان بکوبد، از پا درآیم، شاید و مگر نه این رسمی است دیرین که از مصیبت عزیزان برای بستگان و دلبستگان آهسته پرده بر می دارند؟
- آخر کی تصادف کرد؟ کجا؟
- همین دیروز عصری، نزدیک های خانه اش. به سرش ضربه خورده، خیلی خطرناک.
- لابد یک آمریکایی... باز. می دانی که چند وقت پیش هم یک آمریکایی با ماشین لندهورش زده بود به اتوموبیلی که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونین مالین کرده بود. البته فروغ زودتر از بیمارستان مرخص شد. افسر راهنمایی آمده بود. طبق معمول البته آمریکاییه را بی تقصیر قلمداد کرده بود ... تو که نمی گویی، درست حرف نمی زنی، هیچ بعید نیست، باز هم یک آمریکایی ...، اینطور که از حرفات معلوم می شد با این تصادف دیگر فروغ فرخزادی برای ما باقی نگذاشته باشد.

اینطور حس کرده بودم که باید چنین اتفاقی- شوم، وحشتناک، یتیم کننده- افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اینطور تقریبا حس کرده بودم. دلم می لرزید و از خشمی که بر زمین وزمان داشتم و نمی دانستم خطابم باید با کی باشد، دست آخر التماس کنان گفتم:
- محمود جان، تو مثل اینکه امروز یک باکیت هست، بگو، خواهش می کنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصیبت باران شده. راست بگو، تو نمی توانی ماهرانه دروغ بگویی.
- گفتم که حالش خیلی خطرناک است. شاید تا حالا خیلی بدتر هم شده باشد. می گفتند دیگر امیدی نیست، یعنی شاید تا الآن ...
- الآن کجاست؟
- پزشکی قانونی.
- آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، وای محمود، جگرم محمود جان.
- بله بدبختانه. حیف، حیف، بیچاره شدیم.
- بی فروغ شدیم، تاریک شدیم، فقیر شدیم و دیگر ...
دیگر نه به عیادت، که به تماشای یک کشته می رفتیم. و شاید یک شهید. شهید این زندگی، این عهد و اجتماعی که داریم. زندگی بد و آشفته، بی هنجار و حساب. عهدی پر شتابهای شوم و حوادث وحشتناک و غم آجین. اجتماع بی سر و سامان و دردآلود آدمهای نجیب در آن بریده، ناتمام مانده، قطعه قطعه شونده، و سراسیمه و پریشان و طعمه ی مرگهای نه طبیعی و نه بهنگام.

و فروغ، دردا، دریغا فروغ، این زن همه حالاتش عجیب و زندگیش به معصومیت غریب. این زن همه حرکات روحیش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. این زن به درستی مریم آسا، زاییده ی عیسایی چند و به راستی زاده و زادگانی معجزه وار و با تولدی دیگر. این زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ی سحر آمیز، این زن بوده و هست و خواهد بود، این زن مردانه تر از هر چه مردان ...

* حریم سایه های سبز. مجموعه ی مقالات 2 . مهدی اخوان ثالث (م. امید). ص. 104 تا 108




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/17/2004 08:48:00 AM ----- BODY: موضوع انتخابات دیگر موضوع روز نیست. حالا دیگر آنچه موضوع روز است شرکت نکردن در انتخابات است. اما دانستن اینکه حضور فعال مردم در کجاست شاید بیشتر از همه جالب باشد. موضوعی که دانستن آن برای یک دور از دیار مانند من آسان نیست.

این خبر را در سایت زنان ایران خواندم. آنچه که فکر من را بیشتر از همه چیز به خود مشغول می کند آن ناهنجاری های شخصی و اجتماعی است که در طول همه ی این سالها به زندگی مردم تحمیل شده است. واقعیت اینست که چندهمسری یک ناهنجاری شخصی و بیشتر از آن یک ناهنجاری اجتماعی ست. ناهنجاری اجتماعی بیشتر است چون به این مشکل رسمیت می دهد و آن را ترویج می کند. این یک نمونه ی رسمیت دادن به آن است:
«در فرمهاي استخدامي صدا و سيما که به مردان داده مي شود، جلو ستون نام همسر، دو جاي خالي وجود دارد. به گزارش خبرنگار زنان ايران، به تازگي در فرمهاي استخدامي سازمان صدا وسيما، اين احتمال که ممکن است مردان دو زن داشته باشند، به رسميت شناخته شده و دو جا براي مشخصات همسر در نظر گرفته شده است.»
این نمونه ی ستم مضاعفی ست که بر زنان می رود. از یکسو بی عدالتی اجتماعی و از سوی دیگر تحمل بی عدالتی و تبعیض برای نفس زن بودن.
چندهمسری در هر شکل خودش در هرجای دنیا یک ناهنجاری است. اما آنچه که در جامعه ای مثل ایران بیشتر از همه نگران کننده است، همین رسمیت و ترویج آنست.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/14/2004 12:07:00 PM ----- BODY: من عادت ندارم که در یک روز دو یادداشت بگذارم اما دیدن این عکس ها برآنم داشت که لااقل یکی را بگذارم و بقیه را خودتان ببینید. هم می شود برداشتی از محیط زیست داشت هم نگاه مردم به انتخابات ...
اما یادداشت اصلی همچنان پایین عکس است.


و بقیه ی این داستان را در اینجا ببینید.


-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/14/2004 10:17:00 AM ----- BODY:


اولین روزهای پس از 22 بهمن است. و خاطره ی روزهای انقلاب را صرف نظر از آنچه امروز می اندیشیم نمی توان به فراموشی سپرد.
روزنامه نگار قدیمی نصرت الله نوح خاطره ای از آن روزها در یادمانده هایش آورده است که بد نیست با هم بخوانیم و بیاندیشیم که آیا پس از 25 سال تغییری کرده ایم؟ یا چیزی از تاریخی نه چندان دور آموخته ایم؟ یا نه، هنوز می خواهیم زنگی زنگ یا رومی روم باشیم ...

*«در آخرین روزهای دی ماه سال 1357، فضای باز سیاسی، تبدیل به عرصه ی گسترده ای از آزادی، جهت تبلور فریادها و خشم و خروش مردم محرومی شده بود که سالها زیر یوغ فشار و اختناق بودند و فریادها در گلویشان گره خورده بود.
روزنامه ها نیز از گوشه و کنار با استفاده از این فضا انتشار می یافت.
در چنین روزهایی بود که منوچهر محجوبی دوست و همکار قدیم ام بسراغم آمد. محجوبی گفت: محیط برای انتشار یک روزنامه ی فکاهی آماده است، بیا تا با هم روزنامه ی طنزی منتشر کنیم. من آمادگی خود را اعلام کردم و در جلسه ای که برای ایجاد این روزنامه تشکیل شده بودگروهی از طنزنویسان مشهور مطبوعات و تلویزیون از جمله آقایان پرویز کاردان، هادی خرسندی، محمدتقی اسماعیلی، بهمن رضایی و احمد سخاورز (کاریکاتوریست) منوچهر احترامی و عبدالخالق دو تن از نویسندگان روزنامه توفیق حضور داشتند.
برای انتشار اولین شماره روزنامه که آن را «طنز» گذاشته بودیم و قرار بود بصورت شرکتی اداره شود هر یک از آقایان مبلغ پنجهزار تومان در میان گذاشتند و مسئولیت امور مالی این روزنامه هم بعهده ی دوست هنرمند آقای پرویز کاردان گذاشته شد.
تا اینجای کار مشکلی وجود نداشت و مسئله ای پیش نیامد، اما همین که بر سر تعیین خط مشی روزنامه و چگونگی برخورد با گروهها و ایدئولوژی ها وارد گفتگو شدیم، معلوم شد که فقط در عدم توافق توافق داریم و در جمع آبمان بیک جو نمی رود!.
محجوبی گفت: وضع عوض شده، روزنامه باید خط مشی مشخصی داشته باشد، یا طرفدار کارگر باشد و یا طرفدار سرمایه داری. چپ باشد یا راست. طرفدار سوسیالیزم باشد یا امپریالیزم. خلاصه یا زنگی زنگ یا رومی روم.
بعضی از دوستان عقیده داشتند که: روزنامه باید بین دو قطب سوسیالیزم و سرمایه داری بی طرف بماند و وارد درگیری نشود، چون ممکن است یک 28 مرداد دیگری در پیش داشته باشیم.
خلاصه اینکه پس از بحث و فحص بسیار چون به توافقی نرسیدیم لاجرم قرار شد از انتشار روزنامه چشم بپوشیم و جناب کاردان چک های هیئت تحریریه روزنامه منتشر نشده را به آنها برگرداند و دوستان هم بدون ناراحتی از هم جدا شدند و هر کدام به سوی کار وزندگی خود رفتند.»

* یادمانده ها. نصرت الله نوح. ص. 271 .



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/12/2004 09:59:00 AM ----- BODY:


رد صلاحیت های گسترده ی شورای نگهبان و اعتراض ها و استعفاهای نمایندگان اصلاح طلب مجلس موجب بحرانی در کشور شد که نه تهدیدها و تکفیرهای رهبر می تواند آن را کاهش دهد و نه لاپوشانی ها و یا مماشات کسانی مانند کروبی رئیس مجلس و خود آقای خاتمی. آنچه در همه ی این سال های پس از دوم خرداد و بویژه در همین بحران انتخابات برای مردم مانده است تحلیل ساختاری نظام حاکم بر کشور است. تجربه های کوچک و بزرگ مردم در همه ی این سالها قدم به قدم نشان داد که سد راه های حاکمیت رای و نظر مردم در کجاست.

محافظه کاران، بویژه از نوعی بی تفاوتی و سرخوردگی مردم در این سالها استفاده کردند تا مقدمات کسب یکپارچه ی قدرت را فراهم کنند. از سوی دیگر محافظه کاران برای این تبلیغ می کنند که علیرغم همه ی اینها، حضور مردم در انتخابات وسیع خواهد بود. و آنطور که می توان در خبرها خواند زمینه های نشان دادن «شرکت وسیع مردم» را هم کم کم فراهم می کنند.

اول اینکه خبری بود درباره ی چاپ تعداد زیادی شناسنامه ی ایرانی جعلی در پاکستان که البته به خبرها راه پیدا کرد. با اینکه زیاد مطرح نشد اما معلوم هم نیست که انجام نشود.

دوم خبری است درباره ی شمارش آرا انتخابات بصورت دستی که البته از حالا معلوم است چه نقشه هایی در سر دارند. آن زمان که مردم وسیعترین حضور را داشتند و به بیشترین وجهی اصلاح طلبان را حمایت می کردند، باز هم تقلب هایی در آرای مردم شد که معروفترین آنها سی ام شدن رفسنجانی، رای نیاوردن علیرضا رجایی (کاندیدای نزدیک به ملی-مذهبی ها) و به مجلس رفتن حداد عادل بود. حالا هم با رد پیشنهاد شمارش کامپیوتری باید دید که چه کسانی جا به جا می شوند. گرچه اینبار این جا به جا شوندگان حتما از طیف رقبای خودی هستند و نزدیک به این یا آن محفل محافظه کاران.

سوم هم در خبرها بود که افراد زیادی را از نقاط مختلف به شهرهای بزرگ مثلا تهران بیاورند که همین را «حضور چشمگیر» مردم وانمود کنند. که البته وزارت کشور هشدار داده است. اما تجربه نشان داده است که این هشدارها بخصوص حالا که نیروی مردمی هم در پشت آن نیست، آنچنان اثری ندارد و تصمیم ها در جای دیگر گرفته می شود.
به هر حال با این همه تبلیغ و فتوای شرعی و عرفی آقایان، نمی توانند در روز پس از انتخابات بگویند که هیچکس نیامد.

اینجا و آنجا آمده بود که آقای خاتمی مانده است تا نتوانند در رای گیری و رای شماری انتخابات تقلب کنند. البته تکلیف انتخابات بسیار پیش از انتخابات معلوم شد ولی من فکر می کنم که وزارت کشور و آقای خاتمی نتوانند در برابر عزم جزم محافظه کاران حتی در مرحله ی رای گیری و رای شماری هم بایستند.

چند روز پیش روزنامه نگار روزنامه ی شرق همین مطلب را طرح کرد: «خط قرمز خاتمی کجاست؟» و پاسخ خود او به این سوال این بود: «البته در اينكه خاتمي دغدغه برگزاري يك انتخابات سالم را دارد، ترديدي نيست ولي اين سئوال به طور جدي مطرح است كه آيا رئيس جمهوري به عنوان مظهر اراده ملي در فرصت باقي مانده تا زمان برگزاري انتخابات توانايي استفاده از ابزارهاي لازم به عنوان مجري قانون اساسي براي رفع دغدغه هاي خود را دارد ؟»
به نظر نمی آید پاسخ به این سوال چندان دشوار باشد.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/11/2004 07:49:00 AM ----- BODY:


در جستجوی مطلبی درباره ی وضعیت کار کودکان از منابع بین المللی به داستان های واقعی از زندگی کودکان برخوردم که به فکر افتادم به فارسی ترجمه کنم و ابتدا برای خوانندگان محدود اینجا بگذارم و بعد برای خوانندگان آهوی سه گوش.
فراموش نکنیم که اینها سرگذشت کسانی ست که این شانس را داشته اند که توسط سازمان های کمک کننده شناسایی شوند. تعداد بسیار زیادتری می آیند و می روند و هیچگاه کسی اطلاعی از این زندگی های تباه شده پیدا نمی کند. از جمله دختران ایرانی که به شیخ نشین های خلیج فارس و یا پاکستان قاچاق می شوند.
لازم نیست زیاد دور هم برویم، در اولین روزهای پس از زلزله ی بم، اخبار مربوط به دزدیده شدن کودکان ایرانی از آن منطقه در روزنامه ها هم منعکس شد.

*شتررانی در خاورمیانه. سرگدشت شاهد اهل بنگلادش.

شاهد امروز 12 ساله است. او وقتی که فقط 7 سال داشت از بنگلادش بصورت قاچاق بیرون برده شد. وقتی که 5 ساله بود پدرش را از دست داد. او با خانواده اش در دلیخال در منطقه ی جات راباریم زندگی می کرد. پدر شاهد راننده ی کامیون بود و دو زن داشت. مادر شاهد در یک کارخانه ی لباس دوزی کار می کرد.

- «پنج سال پیش یک روز که مقابل خانه مان بازی می کردم مردی را دیدم که با خواهر ناتنی من مشغول حرف زدن بود. بعد فهمیدم که آن مرد یک قاچاقچی بود. خواهر ناتنی ام به او کمک کرد که مرا به شهر داکا منتقل کند. بعد ها فهمیدم که خواهر ناتنی ام مرا به آن قاچاقچی فروخته بود.
در شهر داکا مرا به مدت 4 ماه در خانه ای در منطقه ی میرپور نگاه داشتند. من هیچ جا نمی توانستم بروم. در همین مدت آنها پاسپورتی برای من تهیه کردند و مرا از مرز کمیلا ابتدا به کلکته و بعد به بمبئی منتقل کردند. آنها در بمبئی مرا به دو مرد دیگر سپردند. شب بعد آن دو مرد مرا به فرودگاه بمبئی بردند و به یک زن هندی سپردند. صبح روز بعد که من و آن خانم هندی به دوبی رسیدیم، مرا به قیمت 30000 دینار به یک مرد عرب فروختند. آن خانم هندی یک دلال محبت بود. مرد عرب مرا به خانه اش برد و من در آنجا به عنوان شترران به کار مشغول شدم.
ارباب عرب من یک دسته ی 60-50 نفره از شترهای مسابقه ای داشت. در اول کار، ارباب مرا به نگهداری شترها گماشت و همزمان به یک مربی سپرد تا شتررانی را به من یاد بدهد. بعد از گذراندن تمرینات خیلی سخت به عنوان شترران در مسابقات حرفه ای شتررانی به کار مشغول شدم. من دستمزدی از اربابم نمی گرفتم، فقط اگر شترم در مسابقه ای برنده می شد 200-100 دینار به من انعام می دادند. آنها به من غذای کافی نمی دادند و من همیشه نیمه گرسنه بودم. اگر هم غذای بیشتری می خواستم مرا کتک می زدند. من فقط 20 کیلو وزن داشتم. وقتی که کمی بزرگتر شدم و وزنم از 20 کیلو بیشتر شد دیگر نمی توانستم به عنوان شترران کار کنم. من دیگر برای اربام بی مصرف شده بودم و او از کسی خواست تا مرا به بنگلادش بر گردانند.
مرا از همان راه به هند برگرداندند و آن مرد مرا در مرز کمیلا به حال خودم رها کرد. موقع گذشتن از مرز، پلیس مرزی مرا دستگیر کرد و یک ماه و نیم در زندان مرزی بودم تا اینکه توسط یک ان جی او محلی به این محل نگهداری کودکان آورده شدم.»

امروز شاهد بیش از یک سال است که در محل نگهداری کودکان زندگی می کند. او کلاس اول ابتدایی است و در کنار درس به تمرین آواز و رقص و بازی فوتبال می پردازد و به تماشای تلویزیون هم خیلی علاقه دارد. در این مدت که پرونده ی او در دادگاه در جریان است مادرشاهد برای دیدن او به مرکز می آید. مادر شاهد از طریق روزنامه ها از پیدا شدن بچه ی گمشده اش مطلع شد.
شاهد آرزو دارد پس از تحصیلاتش بتواند به کار هنرپیشگی مشغول شود. او می خواهد از مادرش نگهداری کند و خانه ای برای او بسازد.

* به نقل از گزارش (ILO (International Labour Organization در این آدرس.



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/09/2004 09:38:00 PM ----- BODY: هر سال که روزهای 21 و 22 بهمن می رسد نمی توان به خاطرات آن روزهای پرشور و خروش نیاندیشید. به روزهایی که همین شور و خروش بیشتر از آن بود که بتوان به روزهایی که در پس راهند فکر کرد. اما روزهای بهمن بخشی از چالش تاریخی جامعه ایرانی برای رسیدن به آزادی و حکومت قانون و عدالت اجتماعی است. همانطور که روزهای جنبش مشروطیت بود و همانطور که روز28 مرداد بود. یعنی یک دوره ی فراز و نشیب. روزهای شادی و شور در مشروطیت و بهمن 57 و روزهای اندوه و وحشت و دریغ در 28 مرداد 32 .
امروز 25 سال پس از بهمن 57 هنوز خواست های تاریخی مردم پابرجاست. خواستهایی که دستیابی به آنها در بهمن 57 چقدر آسان و در دسترس جلوه می کرد و واقعیت تلخ نشان داد که چقدر مشکل و دور بوده اند.
درباره ی آنچه همه پس از روزهای انقلاب کردند یا نکردند بسیار می توان نوشت و باید موضوع فکر و تجزیه و تحلیل ما باشد تا بار دیگر همه چیز در یک شور عمومی به بازی گرفته نشود. اما 21 و 22 بهمن بخشی از تاریخ آزادیخواهی جامعه ی ایران است. تاریخ روند تجربه هاست. تجربه های تلخ و شیرین. و گاه بهای یک تجربه را نسل ها می پردازند. و نسل ما که بعضی آن را «نسل سوخته» می نامند هنوز بهای سنگینی این تجربه را می پردازد..

دوم خرداد هم بخش دیگری از این چالش آزادیخواهی بوده است. روزهایی فرزندان نسل جوان بهمن 57 با شوری دیگر جنبشی دیگر آفریدند و امروز پس از 7 سال به قضاوت وعده دهندگان نشسته اند و بدون شک به قضاوت انتخابی که کرده اند. اما این روزهای یاس و سرخوردگی امروز می تواند شکوه تلاش آن روزها را بپوشاند؟
تجربه ی پس از بهمن 57 قدر و منزلت آزادی پایمال شده را به مردم آموخت. امروز نسل بعد در حال قضاوت و آموختن دوم خرداد است. این نامه ها ی دانشجویان را در اینجا و اینجا بخوانید.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/08/2004 01:20:00 PM ----- BODY: خبر احضار خانم شادی صدر را به دادگاه در پیک ایران خواندم. و گویا بار دیگر روند احضار روزنامه نگاران اصلاح طلب آغاز شده. حالا باید دید که آیا به بستن روزنامه ها هم خواهد انجامید یا نه. آقایان که برای قبضه ی قدرت عزم جزم کرده اند، پس لابد باید این چند قلمی هم که هنوز در گوشه ای بی چمداشت به قدرت می نویسند به غلاف کشیده شوند.
در یکی از نوشته های ابراهیم نبوی خواندم که خانم شادی صدر هم از نوجوانی به کار روزنامه نگاری می پرداخته است و خلاصه در همین جامعه پا گرفته و رشد کرده است. با شادی صدر برای گذاشتن لینک فیلم فلش دختران المبارک و فیلم های دیگری در سایت زنان تماس هایی از طریق ایمیل داشتم و او را زنی یافتم مسئول و علاقمند به کارش. احضار او هم به خاطر گفتن نظراتش در یک سخنرانی بوده است. کشور ما باید از معدود کشورهایی در جهان باشد که مردم را به خاطر یک سخنرانی به دادگاه می کشانند. خواستم درباره ی آغاجری هم بنویسم اما چون نام اشخاص در میان آمده است شاید بهتر باشد خاموشی اختیار کرد و بار دیگری به آن پرداخت.

19 بهمن رسیده است و باید از جوانانی یاد کرد که در روز 19 بهمن 1349 با عملیاتی مسلحانه در سیاهکل پایه گذار جنبشی شدند که در طول 8 سال بعدی جوانان مبارز و صادقی را بخود جذب کرد. جوانانی که با پاکی و از جان گذشتگی فراوان برای بهروزی مردم کشورشان پا به میدان گذاشته بودند. امروز بدون شک راهی که آنها برگزیده بودند مورد نقد و تجدید نظرهایی از هر سو قرار گرفته است. اما جانفشانی و صداقت تاریخی آنان هرگز از یاد نخواهد رفت. شاید یکی از مهمترین تاثیرات آنان، الهام بخشیدن به دیگران بود که به سرنوشت کشورشان حساس باشند و برای بهروزی مردمشان به تلاش تاریخی نسلهای مبارزان از پی هم ادامه دهند.

خطابه ی تدفین

غافلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون مي زايد.

همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهای آفتاب
در هيات زندگان
مردگانند.

وينان
دل به دريا افکنانند،
به پای دارنده آتش ها
زنده گانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ

هماره زنده از ان سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زیسته بودند،
که تباهي
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافکنده مي گذرد.

کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جويندگان شادی
در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند
در شبکلاه درد
با جا پايي ژرف تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.

در برابر تندر مي ایستند
خانه را روشن مي کنند،
و مي ميرند.
احمد شاملو





-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/07/2004 11:16:00 AM ----- BODY: موضوع رد صلاحیت ها و اعتراض نمایندگان مجلس و سرانجام استعفای آنها و اعلام عدم شرکت در انتخابات اسفند ماه موجب ادامه و تعمیق بحران درون حکومت شده است. ارزیابی برخی این بود که این یک بازی ساخته شده است برای گرم کردن تنور انتخابات و کشیدن مردم به پای صندوق ها. بسیاری از این تحلیل گران از دوم خرداد نه به عنوان یک جنبش برآمده از درون جامعه که به عنوان یک پروژه ی ساخته شده یاد می کنند. تعمیق بحران نشان داد که همه چیز را با عبارت «دعواهای ساختگی» نمی توان توضیح داد.

اما موضوع نوشته ی من همین گسترش بحران است. دخالت رهبر به سود محافظه کاران و کشاندن کار به تکفیر و حرام شرعی خواندن اعتراض نمایندگان نشان داد که اینبار محافظه کاران عزمشان را برای یکپارچه کردن و قبضه ی کامل قدرت جزم کرده اند. ولی بی توجهی نمایندگان به فتواهای شرعی رهبر جمهوری اسلامی هم نشان داد که دیگر خواستها و اعتراضات موجود در جامعه را نمی توان با این روشها ساکت کرد.

من فکرمی کنم محافظه کاران با پشت گرمی به سه عامل اینطور برای قبضه کردن کامل همه ی کوشش شان را به کار گرفته اند.
اولین و مهمترین عامل، حسابی است که روی بی تفاوتی مردم و سرخوردگی آنها از اصلاح طلبان حکومتی باز کرده اند. چهارسال پیش آنها می دیدند که یک جنبش اجتماعی وسیع در پشت نمایندگان است و میزان مشارکت و حساسیت مردم به قدری بود که سرانجام مجبور شدند هم بسیاری از اصلاح طلبان را تایید صلاحیت کنند و هم انتخاب آنها را بپذیرند. اینبار اما تصور می کنند که می توانند روی سرخوردگی مردم حساب بزرگی باز کنند. سرخوردگی مردم از اصلاح طلبان حکومتی چیزی نیست که بتوان کتمان کرد و خود اصلاح طلبان حکومتی هم بارها این را گفته اند. اما این هم هست که دلیل سرخوردگی مردم، دقیقا به این خاطر بوده است که آنها ریشه ی مشکلات اجتماعی و اقتصادی کشور را می دانند و به خوبی درک کرده اند که بدون تغییر بنیادی ساختار سیاسی و پایان تقسیم مافیای قدرت، هیچ مشکلی حل نخواهد شد. مردم دیگر بخوبی می دانند که آقایان و آقازادگان چه نقشی در نابسامانی اقتصاد و مشکلات اجتماعی دارند. پس روی این بی تفاوتی و سرخوردگی مقطعی تکیه زدن، دیر یا زود موجب «شنیدن صدای مردم» خواهد شد.

عامل دوم را می توان سرکوب داخلی دانست. اما سرپیچی نمایندگان مجلس نشان می دهد که این روشها حتی دیگر در مورد خود حاضران در حکومت هم کارساز نیست. با تهدید و بگیر و ببند تا جایی می توان کار را از پیش برد. اما وضعیت امروز نشان می دهد که هر چه بگیر و ببند شدیدتر می شود، بی پروایی طرف مقابل هم بیشتر می شود. اگر تا دیروز دانشجویان در خیابانها خواهان تغییرات بنیادی و ساختاری بودند، امروز در خود مجلس شورا کار به تحصن و استعفا کشیده است. آنهم با وجود تهدید و تکفیر.

عامل سوم هم امیدواری به روابط بین المللی است و دادن امتیاز به خارج در قبال پشتیبانی و یا حداقل سکوت کشورهای اروپای غربی و آمریکا. آقایان دیگر علنی می گویند که اطمینان های لازم را به کشورهای غربی داده اند. نهادهای انتخابی و قابل کنترل مردم هم در جریان وعده و وعیدهای آقایان نیستند و معلوم نیست چه اطمینان ها و امتیاز هایی داده می شود. اما آیا محافظه کاران روی همه ی اینها می توانند حساب کنند؟
دولت های اتحادیه ی اروپا و آمریکا بخوبی می دانند که پایه ی اجتماعی آقایان در جامعه بیشتر از 10 یا 15 درصد نیست. این کشورها همچنین از جدایی عمیق جامعه از نهادهای حکومتی و ساختار لرزان و بی اطمینان حکمرانی آقایان آگاه هستند.

شاید همه ی اینها که نوشته شد بیان کلی واقعیت هایی بود که در جریان است. اما گاه لازم است که در میانه ی راه ایستاد و نظری کلی بر راهی که طی شده و راهی که باقیست انداخت. شاید بتوان گفت که بحران کنونی تازه آغاز راهی تازه است. راهی که از روز پس از انتخابات آغاز می شود.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/04/2004 11:24:00 AM ----- BODY: خبرگزاری ایلنا یکی از معدود منابع خبررسانی اصلاح طلبان است که هنوز فعالیت دارد. یعنی از معدود منابعی که گاهی نظرات اصلاح طلبان خارج از حکومت را هم منتشر میکند، مثلا فریبرز رئیس دانا و دیگران. خبرهای اجتماعی با ارزشی هم مخابره می کند. در خبرها خواندم که حقوق کارکنان این خبرگزاری را نپرداخته اند تا به تعطیلی اجباری برود.
این روش در فشار قرار دادن رسانه های دگراندیش یا کمی دگراندیش هم در جمهوری اسلامی شکل های عجیب و غریبی دارد. یادم هست که زمانی کاغذ مورد نیاز مطبوعات را سهمیه بندی کرده بودند و طبیعتا مطبوعات غیرخودی آنچنان سهمیه ای نمی گرفتند و از کمک های دولتی هم خبری نبود. دو راه در برابر این مطبوعات می ماند، یکی تعطیل اجباری و دیگری خریدن کاغذ از بازار آزاد با آن قیمت های سرسام آور. این هم علاوه شده بود به دادگاه و اتهام توطئه و تهاجم فرهنگی و چه و چه ها ...

یادم هست آقای دهباشی سردبیر مجله ی کلک از خوانندگانش درخواست کمک پولی نمی کرد. درخواست او به عهده گرفتن هزینه ی کاغذ یک یا چند ماه نشریه بود. و تازه «کلک» یک نشریه ی کاملا فرهنگی بود و به سیاست نمی پرداخت (یعنی کدام دگراندیشی می توانست بپردازد؟)
این هم از راههای زیر فشار دادن نشریاتی مثل آدینه و دنیای سخن بود. بعد هم که به انواع اتهام ها این ها را تعطیل کردند.

سالهاست که فرهنگ غیرانسانی خودی و غیرخودی بر همه چیز ما حاکم است. فکر کنید یک کتاب و نشریه ی خودی با 1000 نفر خواننده به تعداد هزاران چاپ بشود و به زور به عنوان سهمیه به کتابخانه ها و ادارات داده بشود و یک نشریه ی پرتیراژ غیرخودی از خواننده اش کاغذ چاپ بخواهد !
حالا هم عجیب نیست اگر حقوق ایلنا را ندهند تا مجبور به تعطیل شود.



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/02/2004 09:28:00 PM ----- BODY:

نتیجه ی نظرسنجی نیما راشدان را در گویا می خواندم. همینطور نتیجه ی نظرسنجی وزارت کشور. امروز دیگر همه حتی اصلاح طلبان حکومتی هم به تحریم انتخابات رسیده اند حتی اگر بنا به ملاحظات خودشان بگویند «ما در انتخابات شرکت نمی کنیم.»
اما موضوعی که مرا به اندیشه می برد بیشتر این نیست که آیا اکثریت در این انتخابات شرکت می کنند یا نه. شرکت یا عدم شرکت در یک انتخابات یک اقدام سیاسی است که می تواند در مرحله ای برای یک رسیدن به اهداف سیاسی مشخص انجام شود. کمااینکه امروز شرکت نکردن در چنین انتخاباتی اعتراض به فرمایشی بودن این انتخابات است.

آنچه بیشتر نه در میان روشنفکران که در جامعه ی ایران من حس می کنم نوعی قهر و بی تفاوتی و انفعال دربرابر رویدادهای کشور است. رد صلاحیت های گسترده ای انجام شد، نمایندگانی متحصن شدند و اعتراض کردند و سرانجام استعفا دادند و بطور کلی بحران سیاسی بزرگی در طول این چند هفته در جریان بوده است. آنچه که در همه ی این رویدادها بیش از همه چیز غایب بوده است نقش فعال مردم بوده است. دور ماندن مردم از این رویدادها موجب نگرانی است.

شاید خیلی ها از نتایج نظرخواهی هایی مثل نظرخواهی نیما راشدان خوشحال شوند که دیگر آخر کار است. اما عکس العمل مردم بیشتر نوعی بی تفاوتی است تا اعتراض فعال. حالا در پس این بی تفاوتی چه بیاید بستگی به روند رویدادها دارد. یک عصیان عمومی یا انفعال کامل، هر چه باشد به کجا خواهد انجامید؟
می توان این را از پاسخ هایی که جوانان به نیما راشدان می دهند دریافت؟



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 2/01/2004 08:38:00 AM ----- BODY:

امیر ممبینی به مناسبت فرستادن مریخ نوردان اسپیریت و آپورچونيتی مقاله ای دارد در گویا با عنوان «روح مريخ را بنگر، سفري در خويش و فراتر از خويشتن» که از دیدگاه عقل گرایی به پیشرفت دانش بشری پرداخته است.
عقل گرایی آن چیزی است که ضرورت آن امروز شاید بیش از همیشه ی تاریخ ما، جامعه را دانسته یا ندانسته به خود مشغول کرده است. جامعه ی ایرانی امروز بیش از همیشه این را در می یابد که نگریستن به انسان و پیرامون او از پشت پرده ای از توهمات، چگونه راه پیشرفت را سد می کند. نگریستن از ورای پرده ی مه آلود موهوماتی که بیش از آنچه واقعی باشند، تغییرناپذیرند و در هاله ای از تقدس فرو رفته.

اما سنت تفکر و فلسفه ی ایرانی هیچگاه از عقل گرایی خالی نبوده. هرچند که برای در امان ماندن از داغ و درفش و تکفیر این عقل گرایی چه شکل ها که به خود نگرفته است.
این عقل گرایی گاه مانند زکریای رازی شکل آشکار به خود گرفته است و گاه مانند عمادالدین نسیمی متفکر حروفی به صورت شعر بیان شده است. آنگاه هم که از خود گذشته ای چون حلاج در روزگار حکومت فقها و متشرعان ندای «انه الحق» در می افکند، دیر یا زود «سر چوب پاره سرخ می کند» و در میدان شهر مثله می شود.

و امروز در پس همه ی این سالها جامعه ی ایران چاره ای ندارد به جز اینکه کار دنیا را به عقل دنیایی بسپرد. ببیند که مشکلات امروزین را باید با روش های علمی امروزین حل کرد. ببیند که شرکت فعال او و انتخابش در تعیین سرنوشت خود نه یک «واجب شرعی» که یک ضرورت اجتماعی ست. ببیند که سپردن کار به منتخبینش نه یک بیعت دینی که یک قرارداد اجتماعی ست. ببیند که زندگی اجتماعی را نه امور مقدس و تغییرناپذیر که ضرورتهای اجتماعی و راه حل های جمعی تعیین می کنند.

جامعه ی ایران بهای سنگینی برای گذار از وهم گرایی به عقل گرایی می پردازد. اما ما هم جایی و لحظه ای در تاریخ به این موهبت انسانی خواهیم رسید. سوال اینست که حالا چقدر به آن نزدیک شده ایم؟





-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/31/2004 09:16:00 AM ----- BODY:

امروز بیشتر خبرهای مربوط به انتخابات را دنبال کردم.
شورای نگهبان عملا گام آخر را برداشته است و چانه زنی ها اینبار کارساز نبوده است. بدون تردید محافظه کاران از بی تفاوتی و تا حد زیادی بدبینی مردم استفاده می کنند.
اما به هر حال صحبت از استعفای دسته جمعی نمایندگان است که در جلسه ی فردا اعلام شود. آقای خاتمی رئیس جمهور هم «بیمار» شده است و فعالیت هایش متوقف. که البته می توان حدس زد که این «بیماری» بیشتر یک اعتراض سیاسی ست، اگر نه یک استعفا.

اما امشب مایل بودم شعری از سهراب سپهری را بنویسم. از شعر بلند «مسافر» این تکه سال هاست که در ذهن و روحم نشسته است. چون بیان یک احساس درونی ست؟ شاید، اما به گمانم بیشتر توصیفی از یک زندگی باشد ...

«هنوز در سفرم.
خیال می کنم
در اب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزارها سال است
سرود زنده ی دریانوردان کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟ »




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/30/2004 10:35:00 AM ----- BODY: خواستم خبر کوتاه درباره ی بازماندگان بم را در آخر بیاورم ولی گفتم چرا؟
در خبرها خواندم که: « از ابتداي وقوع زلزله تا کنون هفده نفر در شهر بم دست به خودکشي زده اند. به نوشته روزنامه حکومتي ياس نو, اسماعيلي رئيس شوراي شهر بم نيز از افزايش تعداد خودکشي در اين شهر خبر داد و گفت هنوز امار دقيقي از تعداد افرادي که خودکشي کرده اند در دست نيست»
در کشورهای پیشرفته پس از هر حادثه ای در محل کار یا زندگی مردم، بلافاصله تیم های روان درمانی و مددکاری اجتماعی تشکیل می شوند تا به بازماندگان حادثه و حتی کسانی که غیر مستقیم درگیر بوده اند کمک تخصصی کنند که راحت تر بتوانند بر آثار روحی پس از حادثه غلبه کنند. اما وقتی که کیسه ی برنج و پتوی اهدایی به بم از بازارهای تهران سر در می آورند، چه کسی به فکر سلامت روحی بازماندگان است؟

در خبرهای پنج شنبه ی سایت «امروز» آمده بود که تایید صلاحیت برای انتخابات مجلس شورا هم قیمت دارد. چیزی حدود 10 تا 30 میلیون تومان. همین نشان می دهد که مردم سالاری برای آقایان چقدر ارزش دارد. کسانی که این چنین مقام قانونگذاری را به حراج می گذارند، با منافع کشور و مردم چه می کنند؟
یادم هست یکی از آقایان موتلفه گفته بود در مملکت اسلامی تجارت و کاسبی بیشترین ارزش را دارد که این دو صنف در نظر خدا حبیب هستند. حالا از همه چیز این حرف که بگذریم، درباره ی بی مرزی حد کاسبی چه می توان گفت؟ گویا از نظر آقایان فرقی میان فرش تبریز و حبوبات و مقام قانونگذاری نیست.

حالا این را بگذاریم کنار خبرهای مسافرت آقای روحانی برای مذاکره با مقامات آمریکایی. آنجا در پشت درهای بسته چه قول و قرارهایی گذاشته می شود.
علم وزیر دربار شاه در یکی از یادداشت های روزانه اش می نویسد که با شاه مشغول مذاکره درباره ی امور روابط خارجی بوده و در همان زمان وزیر خارجه ایستاده در پشت در، از همه چیز بی خبر و در انتظار یک دیدار تشریفاتی با شاه. خود علم می نویسد: «وزیر خارجه ی بیچاره». سفر و مذاکرات اقای روحانی هم خارج از چارچوب دولتی بوده است و شاید در موقع گزارش به رهبر، آقای رئیس جمهور و وزیرش در پشت در ایستاده باشند.

بهزاد نبوی گفته است: «... ما با بيگانه در ارتباط نيستيم بلكه شماييد كه با بيگانگان ارتباط داريد. اگر مي‌خواهيد با بيگانه وارد معامله شويد و گفته باشيد كه اجازه بدهيد كه ما قلع و قمع كنيم و بعد رابطه را با شما هم درست مي‌كنيم ...». مثل اینکه همه چیز و از همه مهم تر مردم دور زده می شوند برای معامله های پشت پرده.
آیا می توان جز این انتظار داشت وقتی که شفافیتی در کارهای کشور نیست و همه چیز توسط نهادهای غیر انتخابی بریده و دوخته می شود؟





-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/29/2004 06:06:00 AM ----- BODY: در جریان تحصن نمایندگان مجلس، عده ی قابل توجهی از آنها در صحبت هایشان بیشتر بر آن هستند که ثابت کنند مسلمانان مومنی هستند و نباید برای عدم التزام عملی به دین رد صلاحیت می شده اند. عده ای دیگر هم در حاشیه این تحصن بر این پای می فشرند که این برداشت آقایان محافظه کار از اسلام است که مشکل کار است و اگر ما برداشت دیگری از دین داشته باشیم، دیگر اینقدر در مورد مسلمانان دیگر سخت گیری نخواهیم کرد و برای حفظ قدرت در صدد حذف دیگران بر نخواهیم آمد.

من فکر می کنم این نوع برداشت در طول تاریخ 25 ساله ی پس از انقلاب نشان داده است که امور جامعه را به برداشت دینی روز وابسته کردن خواه نا خواه راه حل های عقلانی و مردم سالار را از صحنه ی زندگی اجتماعی مردم دور می کند.
تجربه ی این سالیان نشان داده است که دین را به محور اتحاد اجتماعی و اساس سیاست تبدیل کردن اولا به حذف عده ی بسیاری از شهروندان جامعه می انجامد، دوما عملا به حکومت نخبگان دینی می رسد و گردانندگی سیاست و مدیریت امور جامعه را نه یک امر تخصصی و علمی بر اساس انتخاب آزاد مردم بلکه یک امر تخصصی دینی می شمارد که از راست فهمان دینی بر می آید. حالا این راست فهمی در هر دوره ای رنگی به خود می گیرد. و از همه مهمتر راه را برای برون رفت جامعه از گفتمان برداشت دینی برای اداره ی اجتماع می گیرد. روند قانون گذاری را نه پیدا کردن علمی ترین و کاراترین راه ها بر پایه ی خرد جمعی بلکه بهترین برداشت و انطباق با امور دینی می داند.

مشکل امروز ما نه برداشت محافظه کاران از دین بلکه جا انداختن چنان ساختار سیاسی است که جامعه را به دو دسته ی خودی و خودی تقسیم کرده است و خودی ها با یک سری ارتباطات پیچیده و پنهان همه ی ابزارهای حکومتی را در دست دارند. تلاش برای تغییرات در جهت یک ساختار مردم سالار فقط با اصل قرار دادن خرد جمعی همه ی شهروندان جامعه کارایی پیدا می کند.

به نظر می رسد که جامعه عملا به این نتایج رسیده است. اگر صداقتی هست باید به این ندای جامعه برای جدا کردن برداشتهای مذهبی از امور مدیریت و سیاست گذاری جامعه پاسخ مثبت داد و برای شرکت فعالانه ی مردم در سرنوشت خودشان تلاش کرد. تاخیر انتخابات اگر برای خریدن وقت و فرصتی بیشتر برای چانه زنی های پشت پرده باشد فقط بر بدبینی و ناباوری های امروز مردم اضافه خواهد کرد، حتی اگر همه ی رد صلاحیت شدگان مجلس دوباره تایید شوند.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/27/2004 01:15:00 PM ----- BODY: صداقت. صداقت تاریخی. همه ی آنها که در عمل سیاسی و اجتماعی بوده اند و امروز می دانند که اشتباه کرده اند، این را باید با شفافیت به مردم بگویند. اگر اشتباه خود را روشن بگویی، بسیار مشکل است دوباره آن راه رفته را تکرار کردن.
چپ و راست، دموکرات و اصلاح طلب، اگر بپندارد که راه پیموده شده را به نقد کشیدن از وجهه ی امروز او در جامعه کم می کند، باید همین لحظات تاریخی را بیاد بیاورد که وجهه ی کاذب را پاییدنی نیست. اگر چه سالی، اما باز هم کوتاه.
شفافیت، اگر صداقتی باشد.
شاید این یک برداشت رمانتیک است ولی آن روش های «عملی» سابق هم جز لحظه ای در تاریخ نپاییدند و آنچه مانده، درد است و رنج و دور زدن دایره ی تکرار استبداد.
در پس چرخش بعدی تاریخ، چه منتظر ماست؟
من بیش از آنکه به چرخش بیندیشم به پس آن پیچ فکر می کنم. چرخش را خواهیم چرخید، دیر یا زود. اما پس از آن انتخاب ماست.



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/25/2004 10:05:00 AM ----- BODY:


لیلا متن فارسی مقاله ای را در باره ی جهانی سازی که خودش پیش از این ترجمه کرده بوده است در وبلاگش آورده است.
بی اختیار یاد شعر «قناری گفت ...» احمد شاملو افتادم.

براستی سهم این یا آن انسان یک جامعه ی فقیر و عقب افتاده که هنوز در تنگنای قرون درگیر تلاش بیهوده برای تامین نیازهای اولیه ی خود است، از این گونه جهانی شدن چیست؟ چه راهی باید جست برای تقسیم عادلانه ی دستآوردهای جهانی شدن؟ پاسخ ساده نیست. نه آنقدر ساده که هنوز بعضی می پندارند. باید ایستاد، تلاش کرد، خون دل خورد و لحظه ای جستن را فراموش نکرد.

در بحبوحه ی جنگ آمریکا و عراق مقاله ای از روزنامه ی واشینگتن پست ترجمه کردم که همان موقع در سایت «ایران امروز» منتشر شد. مقاله به خوبی نشان میداد که چه مسائلی در پس پرده ی این علاقه ی مفرط به ایجاد دموکراسی در عراق وجود دارد. کسانی که بیش از همه بر آتش آغاز جنگ می دمند آنهایی هستند که در هیئت مدیره ی شرکت هایی نشسته اند که پروژه های بازسازی عراق را از آن خود می کنند. پروژه هایی که درآمد نفت عراق پایه های مالی آنهاست.
بد نیست اگر بتوان مطالعه ای در این باره کرد، حالا که پروژه ها میان پیروزمندان «تقسیم» می شود.

اما فکر می کنم شاملو تمام گفته ها را چه زیباتر و گویاتر گفته. هر چند که برای آگاهی نیاز به آمار هم هست و دانش. شناخت آدمی از حقیقت چون یک شبکه ی درهم پیچیده از دانشها و تجربه هاست. اما گویا شاعری باید، تا بتوانی دانسته هایت را «حس» کنی. گویا شاعری باید تا از دانسته هایت برداشتی درونی به تو بدهد.

قناری گفت...

قناری گفت: - کره ی ما
کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی.

ماهی سرخ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود.

کرکس گفت: - سیاره ی من
سیاره ی بی هم تائی که در آن
مرگ مائده می آفریند.

کوسه گفت: - زمین
سفره ی برکت خیز اقیانوس ها.

انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تر بود.

احمد شاملو



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/24/2004 01:32:00 PM ----- BODY:


«توجه کنید که دو لینک این نوشته به یک فایل PDF است در روزنامه ی یاس نو»

ملت عجول ؟!

آقای علوی تبار در روزنامه ی یاس نو مقاله ای دارد زیر عنوان «خواسته ها و ظرفیت ها».
موضوع خواسته های مردم و ظرفیت های موجود برای تلاش در راه یک گذارحتی المقدور مسالمت آمیز به نظام مردم سالاری در این سال های پس از دوم خرداد همیشه مورد بحث بوده است. دراینجا نمی خواهم به کلیات بپردازم. و باز هم تنها به عبارت کلیدی «حضور فعال مردم و نه فقط چانه زنی های پشت پرده» اکتفا می کنم.

اما آقای علوی تبار معتقد است که درخواست ها و مسائلی که در طول این تحصن دو هفته ای در مجلس مطرح شده است، چه بسا بیشتر از ظرفیت های واقعی موجود درحکومت باشد و این تحصن راه به جایی نبرد.

من نمی دانم چگونه آن خواسته هایی را که آقای علوی تبار در ابتدای نوشته شان آورده اند، می توان پس از 7 سال از ظرفیت های موجود خارج دانست. اتفاقا بسیاری از این خواسته ها محتوای همان دو لایحه ای بود که آقای خاتمی به مجلس ارائه کرد - و چه دیر هنگام. این دو لایحه مانند بسیاری از لوایح و پیشنهادات و وعده ها به فراموشی سپرده شد. اگر این خواسته ها در طول کار عادی مجلس به جایی نرسید و کار به رد صلاحیت های گسترده کشید، پس چگونه طرح همان ها در یک اقدام اعتراضی، تندروی است؟

آقای علوی تبار حتما باید بدانند که خواسته هایی که امروز از طرف متحصنین مطرح می شود تازه حداقل خواسته های مردم برای برقراری مردم سالاری است. آقای علوی تبار حتی خواست «تغییر ترکیب شورای نگهبان» را تندروی می دانند، آنهم در دوره ای که نفس وجودی شورای نگهبان برای مردم مورد سوال است. مهمترین آنها اینکه که قدرت شورای نگهبان عملا از قدرت قانونگذارانی که باید منتخب مردم باشند بیشتر است. از سوی دیگر شورای نگهبان دارای آنچنان قدرتی ست که می تواند مستقیما روی انتخابی بودن نمایندگان مجلس تاثیر بگذارد. اولی را در رد لوایح اصلاحی دولت و مجلس در همین مجلس ششم دیدیم. مجلسی که اکثریت مطلق آن در دست اصلاح طلبان است. دومی هم که فعلا دوستان آقای علوی تبار را به مدت دو هفته به اعتراض و تحصن کشیده است.

آقای علوی تبار باید بدانند که شعارهای یک حرکت اعتراضی آن هم در مجلس نمی تواند از شعارهای انتخاباتی همان معترضین - مانند «ایران برای همه ایرانیان» - بی رنگ تر باشد. آقای علوی تبار حتما این را هم می دانند که اگر همه ی ردصلاحیت شدگان هم تایید شوند هنوز فاصله ی بسیاری تا تحقق شعار جبهه مشارکت باقی است.

آماری را هم که آقای علوی تبار برای «راضی شدن متحصنین» و دست کشیدن از اعتراض ارائه می کنند خیلی جالب است.
برداشت من درباره ی این آمار اینست:
ایشان می گویند باید به تایید صلاحیت 95% از نمایندگان فعلی رد صلاحیت شده هم رضایت داد. من فکر می کنم منظور از آن 5% که می توان صرف نظر کرد، افراد رادیکال تر اصلاح طلبان حکومتی مثل محمد رضا خاتمی و بهزاد نبوی و محسن آرمین و مانند اینها هستند.
شرط دیگر ایشان تایید صلاحیت 80% از بقیه ی کاندیداها است. من فکر می کنم که آن 20% «قابل اغماض» آقای علوی تبار، همان کاندیداهای نهضت آزادی، ملی-مذهبی و یا نزدیک به آنان هستند.

با این حداقل هایی که آقای علوی تبار مطرح می کنند گویا هنوز متوجه بی تفاوتی و حتی بدبینی بیشتر مردم نشده اند. آقای علوی تبار بدون شک از تئوری پردازان اصلاح طلبان حکومتی هستند. باید پرسید که خوب بود نقش و عکس العمل مردم را هم در این نوشته ی خود منعکس می کردید.

می شود با همین حداقل ها آقای کروبی و خاتمی را به دفتر شورای نگهبان فرستاد. می شد اصلا از اول هم اعتراض و تحصن نکرد و در روزنامه های «یاس نو» و «شرق» و سایت های اینترنتی فقط به اعتراض حرفی پرداخت. اما در نهایت این مردم هستند که شما را باید پشتیبانی کنند و به اعمال شما امیدوار باشند.
به نظر می رسد که حداقل های امیدواری و مشارکت فعال مردم بسیار بالاتر از حداقل های آقای علوی تبار باشد. مسئله نظارت استصوابی و تایید رد صلاحیت شدگان خارج از مجلس و تقویت بنیادی جایگاه مجلس منتخب مردم در روند قانونگذاری برخی از این خواسته هاست. این ها را در همان ستون کناری نوشته ی آقای علوی تبار هم می توان خواند (مصاحبه با مهندس سحابی).





-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/22/2004 09:42:00 AM ----- BODY:

این روزها مشغول خواندن خاطرات پرویز راجی، آخرین سفیر شاه در انگلستان، هستم. نام کتاب «در خدمت تخت طاووس» است. کتاب جدیدی نیست. سالها پیش یک بار در ایران چاپ شده و گویا این چاپ جدید که من می خوانم کامل و مورد قبول نویسنده است.
پرویز راجی با یاری اشرف پهلوی از سال 1355 تا بهمن ماه 1357 به سفارت انگلستان رسید. این «یاری اشرف» را خود نویسنده در متن کتاب اشاره می کند. چون نمی خواهم کتاب را معرفی کنم پس شاید احتیاجی به نقل قول های دقیق هم نباشد.

کتاب موجب شده که دو موضوع فکرم را به خودش مشغول کند.
یکی همان است که پس از خواندن خاطرات علم به ذهن می آید. یعنی اینکه اینهمه سال پس از مشروطیت و با آن همه ادعاهای مدرنیت و تجدد، باز ساختار و روابط سیاسی و دولتی چندان فرقی با دوره ی شاه عباس و ناصرالدین شاه نکرده است. تمام فکر و ذکر این کارمندان عالیرتبه اینست که خاطر ملوکانه مکدر نشود و مبادا این یا آن اظهار نظرشان موجب توبیخ شان توسط معظم اله شود. این کارمندان عالی رتبه بر خلاف امروز انسانهای کم سوادی هم نبوده اند. همین آقای راجی فارغ التحصیل کمبریج است. اما سیستم سیاسی به گونه ای بود که حتی متخصصین هم باید مثل شاگردهای تنبل مدرسه از معلم و ناظم بترسند. سراسر خاطرات علم و راجی و دیگران را که می خوانیم این نقش «ظل اللهی» و اربابی و همه چیزدان شاه همه جا حاکم است.

موضوع دوم هم اینکه بی اختیار به این فکر می کنم که این آدم های با مقام های عالی و آن کبکبه و دبدبه و لیموزین و اسموکینگ و حساب های سرشار بانکی، چقدر در یک دوران بحرانی تاریخی کوچک می شوند. به این فکر کردم که آن دانشجوی بیست و چند ساله ی دانشگاه یا آن کارگر آهنگری یا کاسب جزء محله بیشتر در سیر حوادث نقش داشتند تا این جناب سفیر والا مقام. من فقط از نقش تاریخی نمی گویم. در بسیاری لحظات از مطالعه ی کتاب بر این باورم که حتی آن آدم معمولی اجتماع از نظر شخصی هم در آن لحظات حساس تاریخی نقش بیشتری داشته است. سفیر گویا فقط نشسته - تنها یا در این یا آن مهمانی رسمی - و زوال سیستم و زوال خودش را نظاره می کند.

راجی در 30 دی ماه 1357 می نویسد:
«تمام روز مشغول اسباب بستن بودم. لباس رسمی زردوزی شده، دستکشهای سفید، شمشیر تشریفاتی در غلاف مخمل مشکی، کلاه پردار، مدال و نشانها، همه بی معنا، پوچ و منسوخ می نماید - اشیائی عتیقه یاد آور روزگاران گذشته.
شاه - و آن عده از ما که با همه ی شک و تردیدهای باطنی مان در در انظار تا آخر از او پشتیبانی کردیم - سخت در اشتباه بودیم، و حکم تاریخ و داوری آیندگان، نابخردی راه و رویه ی ما را محکوم خواهد کرد.»
می توان بهتر از این نوشت؟

واژه های این نوشته ی آقای سفیر چقدر ساده می توانند امروز با واژه های دیگری عوض شوند. دریغ که از تاریخ هیچ درسی گرفته نشد.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/21/2004 10:32:00 AM ----- BODY: آقای خاتمی در گفتگوهایش با رئیس جمهوری سوئیس گفته است: « دموكراسي انواع مختلفي دارد كه بايد با موازين فكري، مدني و فرهنگي جوامع سازگار باشد تا پايدار بماند. وي افزود : دموكراسي نسخه اي نيست كه در جايي نوشته شود و به جاي ديگري تحميل شود خود ملت ها بايد بر اساس معيارهاي فرهنگي، قومي، ديني و ملي خويش، آن را مشخص كنند. »

بدون شک دموکراسی را نمی توان بر جامعه ای تحمیل کرد. من فکر می کنم اصولا اینطور نگاه کردن به این موضوع برای برخی از ناآگاهی است و برای برخی دیگر باز کردن راه مغلطه و سفسطه و بازی با کلمات و در نهایت فلسفه بافی و کلی گویی.
مسئله در اینجاست که موضوعات اجتماعی مانند دموکراسی و حقوق بشر از حق انسان در تعیین سرنوشت اجتماعی خودش ناشی می شوند. بدیهی ست که ساختار دموکراسی و نفس رعایت حقوق بشر اصل موضوع است ولی اینها می توانند شکل های متفاوتی در هر جامعه ای به خود بگیرند. اما اگر اصل موضوع به فراموشی سپرده شد و اجرا نگردید، این دیگر شکلی از دموکراسی یا حقوق بشر نیست، باید گفت که دموکراسی و حقوق بشر وجود ندارد.

بطور مشخص اگر ما ساختاری داشته باشیم که به «هر دلیل یا بهانه» ای مردم از شرکت مستقیم و فعال در سرنوشت خودشان محروم شوند، آن دلایل و بهانه ها نه شکلی از دموکراسی که نفی کننده و جلوگیرنده ی دموکراسی هستند. اینکه ما نهاد حکومتی به نام شورای نگهبان داشته باشیم که با خودی و غیر خودی کردن جامعه امکان انتخاب شدن و انتخاب کردن آزاد مردم را بگیرد، این یعنی نفی دموکراسی. مغلطه ای هم در کشور ما وجود دارد که می گویند در همه جای دنیا این معیارهای شرکت در انتخابات وجود دارد. باید گفت اگر درباره ی کشورهای دموکراسی در غرب می گویید که باید گفت جرایم جنحه و جنایی است که درآنجا معیار محدودیت است. آنهم در یک قوه ی قضائیه ی واقعا مستقل و بی طرف. نه اینکه شما انتخابات را به حلقه ی تنگ خودی های خود محدود کنید و بگویید که محدودیت در همه جا هست. این یعنی مغلطه و سفسطه.
در اینجا دیگر نمی توان این را به شکل دموکراسی دینی و ایرانی تعبیر کرد.

مشکل در همه ی این سالهای حکمرانی اصلاح طلبان این بوده است که مفاهیم هیچگاه بطور روشن تبیین نشدند و بیشتر بر آرزوها و کلی بافی ها تاکید شد. هیچ تلاش جدی در جهت تغییر ساختار غیر دموکراتیک در جامعه نشد ولی مصاحبه ها و سخنرانی ها در باره ی دموکراسی و مردم سالاری دینی برگزار شد.

همینطور درباره ی حقوق بشر، مثلا ما نمی توانیم حجاب را به زنان جامعه تحمیل کنیم و حجاب را به صورت قانون در آوریم و ادعا کنیم که حجاب اجباری، شکل ایرانی حقوق بشر است. این انتخاب طبیعی و آزاد آدمی را که یکی ار پایه های حقوق هر انسانی است پایمال می کند. حجاب مانند هر پدیده ی اجتماعی در زمانی در جامعه حاکم شده است و چون جامعه در تغییر است و دگرگونی ست، این پدیده هم مانند دیگر پدیده ها قابل دگرگونی ست. بویژه که هر انسانی حق انتخاب پوشاک خود را در جامعه داراست. نرم های اجتماعی را نه باید قوانین اجباری تعیین کنند و نه دارودسته های خیابانی که هر از چندی به بهانه ی بد حجابی مزاحم دیگر شهروندان جامعه می شوند.
ما نمی توانیم با چشم پوشی بر همه ی راههای مقابله ی مسئولانه با جرایم اجتماعی، چشم در بیاوریم و دست قطع کنیم و سنگسار کنیم و اسم همه ی اینها را هم بگذاریم حقوق بشر ایرانی. ما نمی توانیم مخالفان سیاسی را به زندان بیاندازیم و شکنجه کنیم و از بین ببریم و اسم این همه را بگذاریم حقوق بشر ایرانی یا بومی.

آقای خاتمی کاش در پاسخ رئیس جمهوری سوئیس کمی هم درباره ی چالش هایی که مردم برای برقراری یک نظام مردم سالار هر روزه با آنها در گیرند سخن می گفتند.
آقای خاتمی بسیار خوب می دانند که حتی در صورت تایید صلاحیت همه ی یارانشان هنوز تا یک انتخابات واقعا آزاد راه درازی در پیش است.
روزی شعار جبهه ی مشارکت «ایران برای همه ی ایرانیان» بود. امروز پس از گذشت چند سال آیا این تحصن نمایندگان و بی تفاوتی و حتی بدبینی مردم را چه باید نام گذاشت.

نه دموکراسی و نه حقوق بشر جای زیادی برای تفسیرها و اگرها و مگرها نمی گذارند، اگر صداقتی و همتی در کار باشد.



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/19/2004 09:38:00 PM ----- BODY:


کم نیستند کسانی که موضوع تحصن نمایندگان را یک بازی و نمایش برای ایجاد شور و شوق مردم در انتخابات مجلس هفتم می دانند. اما این تحصن و ادامه ی آن کار را به جایی کشانده است که
بیش از هر از چیز کار چانه زنی های پشت پرده و به نحوی «از سر گذراندن این موج» را تقریبا نا ممکن کرده است. موضوع اینست که کار به جایی رسیده است که هیچ شکلی از کدخدامنشی نمی تواند کارساز باشد.
این تحصن نمایندگان، خواسته یا ناخواسته ساختار غیر دموکراتیک انتخابات را به چالش گرفته است. اصلاح طلبان به خوبی می دانند که با یک عقب نشینی در پی چانه زنی ها و تایید صلاحیت برخی از آنها، کار آنها دشوارتر می شود چرا که دغدغه عمومی در جامعه، تنها موضوع رد یا تایید صلاحیت چند اصلاح طلب نیست. فراموش نکنیم که مردم تجربه ی این چهارسال اخیر کار مجلس را دارند و می دانند که حتی یک اکثریت مطلق نمایندگان اصلاح طلب هم نتوانست کار زیادی برای آنها انجام دهد.
محافظه کاران هم تا حال مایل به عقب نشینی نیستند. از طرفی اقتدار آنها به چالش گرفته شده است و از سوی دیگر هنوز روی بی تفاوتی و دور ماندن مردم از آنچه می گذرد حساب می کنند.
اتفاقا هر چه می گذرد هم کار مصالحه های پشت پرده مشکل تر می شود، برای هر دو طرف.
دوراهی «جلب پشتیبانی مردم» یا «با سرافکندگی عقب نشینی کردن» گویا هر روز نزدیکتر می شود.
اما شاید هنوز هم تا غلبه بر بی تفاوتی یا حتی بدبینی مردم راه درازی مانده باشد. این راه دراز را خود اصلاح طلبان در طول این سالها ایجاد کرده اند.



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/18/2004 04:56:00 AM ----- BODY: اتحاد جمهوریخواهان ایران همایش سه روزه ای در برلین برگزار کرد. تا آنجا که در تارنمای اینترنتی اتحاد جمهوریخواهان می توان خواند هدف این همایش دقیق تر کردن نقطه نظرها و ایجاد یک رهبری انتخابی بوده است. من در روزهای اولی که این اتحاد بیانیه ای در باره ی طرح نظرهایش درباره ی برقراری یک نظام مردم سالار انتشار داد، آن را امضا کردم. چون فکر می کنم خواست یک جمهوری واقعی سکولار و مردم سالار فراگیرترین زمینه ی یک وفاق ملی ست. وفاق و اتحاد ملی که برای برقراری نظامی تلاش می کند که «همه ایرانیان» بتوانند در آن شرکت فعال سیاسی و اجتماعی داشته باشند.
اینجا و آنجا خواسته اند حتی این زمینه ی گسترده ی یک تلاش ملی را به نوعی بر هم بزنند و در اینجا و آنجا نشست های جمهوریخواهی دیگری بر پا شده است. فکر می کنم برخی از ما انگیزه های دیگری به جز یک تلاش جمعی سازنده داریم و چنین اتحادی را که می تواند وسیعترین طیف مردمی را در بر بگیرد - با تمام اختلافات فکری و منافع اجتماعی - با حزبی دارای یک ایدئولوژی و مرام خاص اشتباه گرفته ایم. جمهوریخواهی بیش از آنکه یک مرام اعتقادی باشد، نظامی است برای رقابت سالم تمام عقاید و نظرات مرامی در اجتماع. و از آنجا که بسیاری از ما برداشت های تقدس گرایانه مذهبی را حتی به سکولارترین اندیشه ها تحمیل کرده ایم، چنین تلاشهای مشترک اجتماعی را هم با دید «خودی و غیر خودی» و «پاک و نامنزه» نگاه می کنیم.
عده ای می گویند توده ای ها و اکثریتی ها جمع شده اند و این اتحاد جمهوریخواهان را آنها اداره می کنند. عده ای می گویند اینهم تلاش چپ هاست برای ایجاد یک دسته و حزب دیگر. عده ای دیگر معتقدند تجزیه طلبان در این اتحاد رخنه کرده اند و آنها اصلا اعتقادی به کشور یکپارچه ای به نام ایران ندارند.
اگر همه ی این «ایرادات» را در نظر بگیریم و بیانیه های این جمع را بخوانیم می بینیم که بیشتر ایرادات شخصی و گروهی هستند تا اینکه نقدی بر نظرات و دیدگاه های این جمع داشته باشند.
علاوه بر توده ای ها و اکثریتی ها افراد بسیار دیگری با گرایشهای فکری دیگر وجود دارند. بسیاری از توده ای ها و اکثریتی ها امروز به گونه ای دیگر می اندیشند و این دیگراندیشی را به طور مکتوب توضیح داده اند.
بسیاری از این چپ ها امروز به گونه ی دیگری فکر می کنند و دنیا را از دریچه ی دیگری می بینند.
درباره مطالبی مثل تجزیه طلبی، این سند های منتشر شده هستند که ملاک قضاوت هستند نه بدبینی ها و اختلافات گذشته ی ما با این یا آن فرد.
موضوع در کلی ترین شکل آن اینست که ملاک قضاوت درباره ی یک نهاد مدنی و اجتماعی مثل اتحاد جمهوریخواهان باید نظرات رسمی که کارپایه ی فعالیت این گروه هستند باشد نه نظراتی بر پایه ی بدبینی ها و چه بسا گروه گرایی ها ی خودمان.
مگر اینکه فکر کنیم یا سعی کنیم این را تلقین کنیم که این گروه حاصل توطئه و فریبکاری جمعی است که در نشست ها و مدارک رسمی به گونه ای سخن می گویند و در عمل مقاصد دیگری در سر دارند و «آن کار دیگر» می کنند. که تازه اینهم باید مستند باشد نه تهمت و ایرادگیری.
من هنوز هم فکر می کنم این اتحاد جمهوریخواهان می تواند یک زمینه ی مناسب برای یک وفاق ملی برای برقراری مردم سالاری واقعی باشد، اگر بتواند با جمهوریخواهان درون کشور هم به تبادل نظر بپردازد تا بتوانند برای یک تلاش مشترک واقعی چاره ای بیاندیشند.

در پایان، بندی از طرح راهبرد سیاسی اتحاد جمهوریخواهان را در اینترنت دیدم که بسیار مرتبط با اوضاع امروز است:

« اصلاح طلبی دوم خرداد، مردم سالاری دينی و تفسيرهای دمکراتيک از قانون اساسی ديگر گفتمان غالب در ايران نيست و نمی تواند راهی فراروی جنبش ازادی خواهی در کشورمان بگشايد. همان تحولی در ذهنيت و فرهنگ سياسی جامعه که به انزوای اقتدارگرايان انجاميد، اقتدار و نفوذ اصلاح طلبان دولتی را نيز کاهش داده و زمينه فرادستی انديشه جمهوريخواهی و جدايی دين از دولت را فراهم اورده است.
اگر استراتژی اصلاحات دوم خرداد آشکارا به بن بست رسيده و ديگر بسيج کننده نيست،ولی جنبش های مردم برای دست يافتن به آزادی و اصلاحات سياسی و اجتماعی همچنان پابرجاست. مبارزات زنان، دانشجويان، کارگران و کارمندان برای تامين مطالبات سياسی و اقتصادی خود و نيز کوشش آزاديخواهان، اهل قلم و مطبوعات، و نهادهای مدنی برای رعايت حقوق شهروندان و اعتراض به نقض آن، نمود های بارز وجود چنين جنبش هائی است. »




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/17/2004 12:45:00 AM ----- BODY:

پگاه آهنگراني و رويا نونهالي در نمايي از اپيزود يك زندان زنان


مصاحبه ای بود در مجله فیلم با یک هنرپیشه جوان به نام پگاه آهنگرانی. مثل اینکه معروف ترین فیلم او «زندان زنان» است.
اما سوالی بود از او، اینکه چرا گفته بودی دیگر به خاتمی رای نمی دهی؟ پاسخ او این بود که «حس می کنم با ما روراست نبوده اند». البته منظور او کلی بود نه اینکه شخص خاتمی روراست نبوده است. این جوان هم از آنانی بوده که برای انتخاب خاتمی تلاش می کرده است و امیدها داشته است. و امروز پس از چند سال به این نقطه رسیده است.

شکی نیست جوانی که پا به میدان زندگی می گذارد، هنوز دربند «رو راستی» است. همان که ما سادگی و صداقت می گوییم. اما موضوع این است که چه چیز جوان امروزی ایرانی را به چنین جایی می رساند. تازه باید این را هم در نظر بگیریم که امثال این هنرپیشه ی جوان که به هر حال امکاناتی دارند و معروفیتی و شاید از دیگر جوانان هم سن و سال خود هم آینده ی بهتر و معلوم تری در پیش رو، چندان زیاد نیستند. حال می توان تصور کرد که حال و روز بقیه این نسل چگونه باید باشد.

شاید برای این جوانان، این مهم نباشد که حالا ما پس از این 7-6 سال هنوز به مقصد نرسیده ایم. به نظر می رسد آنچه این نسل را آزار می دهد اینست که حتی کوره راهی را هم به حل مشکلات نمی بینند. شاید اگر زمینه ی شرکت و فعالیت اینان در زندگی اجتماعی خودشان فراهم می شد، در می یافتند که می توانند برای آینده ی بهتر و آزاد و پر امید خودشان تلاش کنند. مشکل آنجاست که زمانی به هر دلیلی سخنان زیبایی به آنان گفته شد و وعده هایی و در طول زمان دریافتند که خود آنان گویا پیگیر تر از کسانی هستند که مسئولیت را به عهده گرفته اند.
آن میتینگ های پرشور همین جوانان را در امجدیه و دانشگاه ها به یاد بیاوریم. باید فکر کرد که براستی چه چیز موجب این سردی و بی تفاوتی شده است؟
توطئه ها و سرسختی محافظه کاران را اگر فقط بدانیم که همین سرسختی ها و توطئه ها را این جوانان به چالش طلبیده اند. پاسخ شاید در آنجا باشد که به این نسل پر تعداد و پر شور اجازه و فضای شرکت فعال در زندگی اجتماعی و سیاسی خودشان داده نمی شود.

هر چقدر هم ما بهانه برای کم کاری ها و مماشات های و ناپیگیری های خودمان پیدا کنیم (که آن مشکلات واقعا هم سد راه بوده و هستند و خواهند بود) باید بپذیریم که این نسل حس می کند که به امید و شور و پشتیبانی و تحمل اش در مقابل فشارها بی توجهی شده است و آنچه روزی از او طلب کرده اند عملا همان ورقه ی رای او بوده است.
حالا همه ی اینها را بگذاریم در کنار مشکلات اقتصادی و خانوادگی و ببینیم چه مخلوط عجیبی در کار است.

چه راهی برای امیدوار و فعال کردن این نسل سرخورده وجود دارد؟
آقای سعید حجاریان در مصاحبه ای می گوید:
« - به عنوان آ خرين سئوال فكر مي كنيد ميزان مشاركت مردم در انتخابات مجلس هفتم در شهرهاي بزرگ از جمله تهران چقدر باشد؟
- در شرايط فعلي ۱۰ تا ۱۵ درصد خواهد بود مگر آن كه اتفاقاتي خاص بيفتد!»

در جستجوی مصاحبه ی یاد شده با پگاه آهنگرانی بودم که به این مصاحبه ی دیگرش بر خوردم. پایان این نوشته را از زبان خود او به عنوان یک جوان از خیل میلیونها بخوانیم:
« ● به نظرت نسل سوم در فيلم (زندان زنان - پویا) درآمده است ؟
● كاملاً. اين كه فضاي زندان چقدر پر از دختران است... چقدر جرم‌ها فرق مي‌كند و اگر جرم‌هاي گذشته، كار سياسي يا اعتياد يا قتل بوده جرم اينها كارتون خوابي يا فرار از خانه است. اين كه ما مي‌بينيم چقدر رفتار اين‌ها با طاهره متفاوت است و چقدر اين‌ها مي‌توانند به همه بفهمانند كه زير نظر هيچ‌كس نيستند. اين بي‌هدفي‌هاي نسل ما به نظرم در فيلم خيلي خوب درآمده است. انرژي زيادي كه نسل ما دارد و نمي‌داند با آن بايد چكار بكند. خود من هم ـ حتي با وجود داشتن يك خانواده هنرمند ـ نمي‌دانم با اين انرژي‌ام بايد چه كنم؟ هيچ كار خاصي در روز انجام نمي‌دهم. همه اينها در فيلم درآمده و درست سرجاي خودش قرار گرفته است.

● خودت را جزو كدام بخش از نسل سوم مي‌داني؟ جزو آنهايي كه به پوچي رسيده‌اند و فكر مي‌كنند بايد فكر حالايشان بايد باشند، يا نه... جزو آنهايي كه مي‌خواهند مثل نسل‌هاي قبل، براي خود آرماني داشته باشند؟
● بين اين دو مانده‌ام. آرمان را مي‌بينم اما آنقدر همه راه‌ها بسته است كه هيچ نقطه روشني را نمي‌بينم تا بتوانم به آن برسم. اگر فرصتي دست دهد، مطمئناً از ايران خواهم رفت.»




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/15/2004 10:36:00 PM ----- BODY:

خبرهای مربوط به انتخابات و بخصوص تحصن نمایندگان مجلس تیترهای اصلی شده اند. اما نباید گذاشت که بم فراموش شود. نیازهای قربانیان فاجعه بم برای کمک سازماندهی شده کمتر نشده است. توجه ما کمتر شده است. گزارش خبرنگاران داخلی از آخرین وضعیت را در اینجا می توان خواند.

بعضی سخنرانی های نمایندگان متحصن در مجلس برای اعتراض به رد صلاحیتشان جالب است. اینان می خواهند به ترتیبی ثابت کنند که نماز و روزه شان ترک نمی شود و التزام عملی به دین و آیین شان دارند پس نباید رد صلاحیت می شده اند. گویا واقعا علت رد صلاحیتشان همین بوده است.
به نظر من باید صورت مسئله را طور دیگری مطرح کرد. نفس نظارت استصوابی و این سیاست تایید «خودی» ها از اساس با مردم سالاری تفاوت دارد. حالا اگر ما در این دوره «خودی» به حساب نیامده ایم پس باید «خودی» بودن خود را اثبات کنیم، این دیگر مردم سالاری نیست. این چانه زدن برای ماندن در قدرت است.
این تصور را بوجود آوردن که حالا اگر چند تن از ما یا همه ی ما بدلیل بعضی مصلحت اندیشی ها بتوانیم در انتخابات شرکت کنیم پس دموکراسی رعایت شده است، گویای این است که ما خواسته های مردم را نفهمیده ایم. مردم سالاری با «بودن یا نبودن من» تامین نمی شود. مردم سالاری حق «همه» ی مردم برای شرکت در سرنوشت خودشان است.

آقای علوی تبار هم از «جبهه ی وسیع دموکراسی» گفته است. آیا نمی توان انتظار داشت که جبهه ی مشارکت پس از 7-6 سال فعالیت عبارت های زیبای «ایران برای همه ی ایرانیان» و اینبار «جبهه ی وسیع دموکراسی» را معنی کند ؟

اما آقای علوی تبار حرف درستی هم زده اند: « بخشی از كسانی كه ذيل اصلاح‌‏طلبان قرارمي‌‏گيرند، مي‌‏خواهند از اعتبار در ارتباط‌‏شان بودن دائم با محافظه‌‏كاران و شيوه مماشات بهره بگيرند تا شايد جايی در قدرت داشته باشند. تجربه گذشته نشان داده است كه اين سياست محكوم به شكست است. نزديك شدن، تأييد و حرف های مورد قبول محافظه‌‏كاران را زدن، جز مخدوش‌‏كردن مرزها و ايجادمشكل معرفتی برای مردم چيزی به همراه ندارد. »



-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/14/2004 10:35:00 PM ----- BODY:

دیروز چهارشنبه بود و آهوی سه گوش را تازه کردیم و لیلا مثل همیشه زحمت انتشار آنرا کشید.
اما در خبرها هم بود که رهبر جمهوری اسلامی امکان یک بازنگری در برخی رد صلاحیتها را برای شورای نگهبان باز گذاشته است. خود مسئله ی تحصن مجلسیان و عکس العمل های بین المللی (اتحادیه اروپا و آمریکا) موجب شده است که «عقلای قوم» به نوعی راهی پیدا کنند تا به اصطلاح «فتیله ها» پایین کشیده شوند.
شاید بر آن هستند که با تایید بعضی دیگر از اصلاح طلبان و بویژه سرشناس ترینشان نوعی تشتت در موضوع تحصن مجلسیان ایجاد کنند. به هر حال احمد زیدآبادی در سرمقاله ی روزنامه ی شرق احتمالات گوناگونی را که این تحصن ممکن است موجب شود بررسی کرده است. نوشته ی جالبی است.
بخصوص آن نکته که خواسته های مردم بسیار بیشتر از تایید صلاحیت این یا آن کاندیدا یا حتی این یا آن جناح حکومتی است.
آنچه مردم در این چهار سال اخیر تجربه کرده اند بسیار فراتر از اینهاست. مردم دیده اند که یک دولت و مجلس با اکثریت مطلق اصلاح طلبان هم قادر به پیش بردن اصلاحات نیست تا چه رسد به مجلسی با اقلیت ضعیف اصلاح طلب.
به هر حال تحصن ادامه دارد. و حتما چانه زنی ها هم در پشت اتاق های دربسته. و آیا همین تکیه کردن برمذاکرات پشت درهای بسته باعث نوعی بدبینی و یا بی تفاوتی مردم نمی شود؟
دفتر تحکیم وحدت در یکی از اطلاعیه های خود دو مطلب دارد که بد نیست با هم بخوانیم:
1. ما ضمن استقبال از تمامی اعتراضات روزهای اخير، از منظر دفاع از حقوق ملت و نه تنها اعتراض به رد صلاحيت چند نفر ( هرچند که انجام چنين تحصنات و اعتراضاتی را پيش از اين و در تضييع مکرر حقوق ملت در اين سالها لازم می دانستيم ) حمايت خود از تحصنِ نمايندگان محترم مجلس شورای اسلامی و همين طور تصميم بخشی از هيات دولت و استانداران مبنی بر استعفای دسته جمعی، اعلام داشته، از نمايندگان محترم انتظار داريم که به اعتراضات خود تا دست يابی به تضمين جدی، مبنی بر حذف موانع مستبدانه بر سر راهِ اعمال و تاثير رای و نظر مردم ادامه دهند و مبادا که با تاييد صلاحيت عده ای از رد صلاحيت شدگان، دفاع از حقوق ملت به حاشيه رانده شود.

2. آنچه که بيش از همه چيز حرکت اعتراضی و جريان اصلاح طلبی را تهديد می کند، تن دادن به سياستهای کدخدا منشانه و شناخته شده ای است که همواره منجی اقتدار طلبان از بن بست ها بوده است و اينک نيز که شورای نگهبان شان سياستِ به مرگ گرفتن را در پيش گرفته تا همگان را به تب راضی نمايد و طبيعی است در روزهای آينده بخواهند با وعده تاييد صلاحيت تعدادی و حضور و دخالتِ اعتدال طلبانه و کدخدا منشانه فردی، در صف معترضان، ايجاد انشقاق نمايند و بساط تحصن اعتراضی نمايندگان را نيز برچينند و دوباره با تکيه بر همان ساختارهای معيوب گذشته، روز و روزی خود را از نو آغاز نمايند.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/13/2004 02:44:00 PM ----- BODY: حساب شيرين عبادي براي کمک به زلزله زدگان
حساب شماره 8080 بانك صادرات ايران، شعبه ميدان اسدآبادی، كد شعبه: 1238



تحصن نمایندگان در مجلس ادامه دارد. هنوز مدت زیادی نگذشته است و فشارها بر آنان هم گویا هنوز آنچنان شدت نگرفته است. آنچه که مشخص نیست واکنش مردم است. تجربه های نه چندان موفق اصلاح طلبان در پیش بردن اصلاحات مردم را تا حدود زیادی منفعل و یا حتی بدبین کرده است.
آقای علوی تبار می گوید: « اصلاح‌طلبان حاضر در دو قوه مجريه و مقننه، تا به حال، چندين بار به وعده ايستادگی در مقابل تهاجم اقتدرگرايان عمل نكرده‌اند. چند بار به مردم وعده داده‌ايم كه اينجا ديگر كوتاه نمي‌آييم! چند بار گفته‌ايم كه اگر اين خواسته تحقق نيابد، ديگر در قدرت نمي‌مانيم! اما هر بار به دليلی (يا به بهانه‌ای!) حرفمان را پس گرفته‌ايم.» این یعنی که خود آقایان هم مشکل کار را می دانند.
تا امروز دانشجویان که نسبت به دیگر اقشار اجتماعی از تشکل بیشتری برخوردارند هم تا حدود زیادی از صحنه بیرون بوده اند که با توجه به تجربیات تلخی که در این چند ساله داشته اند شاید عجیب هم نباشد.
اما به هر صورت بدون حضور فعال مردمی، اعتراضات به جایی نمی رسد. حضور آرام و اعتراضات مدنی.

امروز آقای باقی گفته است: « آرمان ما رسيدن به قانون انتخابات 100 سال پيش شده است».
ما نه تنها در موردانتخابات که در بسیاری از مسائل خودمان تازه خواسته های صد سال پیش را تکرار می کنیم و عجبا که باز انکار و باز داغ و درفش و باز تکرار. مثلا به یکی از خواسته های حزب دموکرات به تاریخ 1329 قمری (یعنی 95 سال پیش) نگاهی بیاندازیم:

« در ترتیب سیاسی

ماده اول - قدرت عالیه دولت جمع خواهد شد در دست مجلس شورای ملی که فقط آن حق وضع قوانین (را) خواهد داشت.
...

حقوق مدنیه

ماده اول - تساوی همه افراد ملت در مقابل دولت و قانون بدون فرق نژاد، مذهب و ملیت.
ماده دوم - مصونیت شخص و مسکن از هر نوع تعرض.
ماده سوم - آزادی کلام، مطبوعات، اجتماعات، جمعیت ها و تعطیل.
...
»
این جملات نه از کتابهای چاپ شده پس از دوم خرداد آورده شده و نه از روزنامه ی شرق یا یاس نو.
اما در «یکی» بودن خواستهای ما و پدربزرگ هایمان شکی هست؟





-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/11/2004 01:24:00 PM ----- BODY: حساب شيرين عبادي براي کمک به زلزله زدگان
حساب شماره 8080 بانك صادرات ايران، شعبه ميدان اسدآبادی، كد شعبه: 1238



بالاخره نتایج رد صلاحیت گسترده ی اصلاح طلبان از طرف شورای نگهبان رسما اعلام شد. اخبار کامل را می توان در اینجا و اینجا دنبال کرد.
نمایندگان رد صلاحیت شده از صبح امروز در مجلس تحصن کرده اند و از عصر یکشنبه تعداد دیگری به آنها پیوسته اند. از کارگزاران سازندگی تا نمایندگان جنبش دانشجویی.
در خبرها بود که شاید خانم عبادی هم به مجلس بروند.
فعلا این اعتراضات در وسیعترین شکل جریان دارد اما پیش بینی اینکه با تحولات روزهای آینده بتدریج حناح های نزدیک تر به راست خود را کنار بکشند مشکل نیست. باید منتظر ماند و دید که اینبار اصلاح طلبان تا کجا می توانند بر خواست یک انتخابات آزاد پای فشاری کنند. کارنامه ی این نمایندگان مثلا در مورد لایحه ی قانون مطبوعات که با یک بخشنامه ی رهبر به فراموشی رفت و پس گرفته شد چندان روشن نیست.
از سوی دیگر محافظه کاران نشان داده اند که اینبار برای ایجاد یک ساختار یکدست حکومتی از هیچ چیز رویگردان نیستند، حتی با این تناقض حقوقی که مجلسی که فعلا تا چند ماه عهده دار کارهای قانونگذاری است مورد تایید و صلاحیت نیست ! فراموش نکنیم که آوردن افراد کلیدی جناح راست مانند رهبران موتلفه به نشانه ی تلاش قاطع برای قبضه ی قدرت است.
اما آنچه که می توانست بیش از همه چیز تاثیرگذار باشد حضور فعال مردم است. تجربه نشان داده است که قدرت چانه زنی ها و بند و بست های پشت پرده بسیار محدود است.
از سوی دیگر باید هشیار بود که شیوه ی اعتراضات را باندهای مسلح خیابانی تعیین نکنند.
درخواست یک انتخابات آزاد یک خواست مدنی است که می توان با شیوه های غیر خشونت آمیز مدنی آن را مطرح کرد. فراموش نکنیم که شیوه ی مسالمت آمیز مطرح کردن یک خواست مدنی چیزی از قاطعیت و اهمیت آن کم نمی کند.
باید در روزهای آینده منتظر پستی و بلندی های این چالش بود.
انکار همه چیز یعنی جدا ماندن، در گوشه ای ایستادن و تماشاگر سیر حوادث بودن.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/10/2004 02:13:00 PM ----- BODY: حساب شيرين عبادي براي کمک به زلزله زدگان
حساب شماره 8080 بانك صادرات ايران، شعبه ميدان اسدآبادی، كد شعبه: 1238



موضوع انتخابات روز به روز داغتر می شود. خبرها هم یکی یکی می رسند. سایت بازتاب خبر از رد صلاحیت چهره های شناخته شده ی اصلاح طلبان حکومتی می دهد. بهزاد نبوی می گوید ستاد ضد اصلاحات را افشا می کند. که بیشتر به امتیاز گرفتن از حریف شبیه است وگرنه در موضوعات بسیار مهمتری مثل غارت منابع مالی مردم و آزادیهای سیاسی و اجتماعی فرصت برای اینگونه افشاگری ها اندک نبود، اگر بر حمایت عظیم مردمی تکیه می شد و نه بر مذاکرات پشت پرده و حرفهای دو پهلو.

فکر میکنم از حالا باید به پس از انتخابات اندیشید. محصول این انتخابات از دو حال خارج نیست: یا در بدترین حالت مجلس در قبضه ی محافظه کاران خواهد بود یا در بهترین حالت بعضی از اصلاح طلبان حکومتی از صافی ها می گذرند ولی باز اکثریت را محافظه کاران خواهند داشت. در هر دو صورت کاری از مجلس آینده بیشتر از مجلس کنونی بر نخواهد آمد. برای همین باید از هم اکنون به این اندیشید که از چه راههایی می توان برای ادامه ی راه اصلاحات و شرکت هر چه بیشتر مردم در سرنوشت خودشان کوشید.
در همین رابطه به نظر من خیلی از موافقان تحریم انتخابات فکر می کنند شرکت فعال در این انتخابات یعنی هواداری از گام های سست و اقدامات نه چندان قاطعانه و روزمره، آنچنان که تا حالا بوده است. در حالیکه باید مسئله را از این نظر دید که راه فعال کردن مردم در تعیین سرنوشت خود چیست؟ هیچ اقدام اجتماعی بدون حضور فعال مردم صورت نخواهد گرفت. و حضور عصیانگر مردم هم از سوی دیگر نتیجه اش برقراری دموکراسی و مردم سالاری نیست.
علی رغم همه ی ایده ال ها و انتظارات سرکوب شده، باید به این اندیشه در عمل رسید که برقراری مردم سالاری جز با حضور فعال مردم صورت نخواهد گرفت و این خود یک روند پیچیده ی اجتماعی است. مثلا باید دید که دستآورد قهر سیاسی مردم در انتخابات شوراها چه بوده است؟ شورای شهر تهران و بسیاری از شهرهای دیگر که یکسره در اختیار محافظه کاران هستند در همین مدت کوتاه اقدامات فراوانی برای محدودیت های بیشتر جوانان از دختر وپسر انجام داده اند، بویژه در فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی. باید توجه داشت که همین مراکز فرهنگی می توانند محل رشد و تبادل افکار و ارتباطات اجتماعی جوانان باشند. اینکه قهر مردم موجب تعطیلی بسیاری از این مراکز شد دو عکس العمل به همراه دارد. انفعال و سرخوردگی جوانان و سپس عصیان. کدامیک از اینها می تواند در جهت خواسته های جوانان باشند؟
در آنسوی جایگاه مردم یک سیستم مافیایی پیچیده ی اقتصادی و سیاسی ایستاده است که این را بهتر از هر کس می داند که برقراری مردم سالاری یعنی پایان غارت و قدرت مطلقه. همه ی نشانه ها بر آن هستند که مطلوب ترین خواسته ی محافظه کاران دور نگهداشتن مردم از فعالیت اجتماعی و تکیه بر آن اقلیت 4-3 درصدی گوش به فرمان است. تجربه نشان داده است که محافظه کاران در عرصه ی بین المللی هم حاضر به دادن امتیازات فراوانی هستند و نیروهای خارجیی هم هستند که اصولا غلبه ی سیاست محافظه کاران را در جهت پیشرفت کار خودشان می بینند.
با اینحال من فکر می کنم برای تصمیم گرفتن به شرکت یا عدم شرکت در انتخابات هنوز زود است. موضوع اصلی این است که باید کاری کرد که محافظه کاران کمترین نفع را از سیاستهای انتخاباتی شان ببرند. موضوع، مردم و شرکت فعال آنها و خواست های آنهاست نه مماشات یا پای فشردن بر ایده آلها و واقعیت اجتماعی را ندیدن.

آیا می توان امروز و بویژه پس از انتخابات، امید به یک توافق جمعی و کار مشترک هواداران جمهوری مردم سالار در داخل و خارج کشور داشت؟ کاری که باید از مدتها پیش انجام می گرفت و هنوز شاید در بهترین حالت در ابتدای راه هستیم.




-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/09/2004 04:21:00 PM ----- BODY: حساب شيرين عبادي براي کمک به زلزله زدگان
حساب شماره 8080 بانك صادرات ايران، شعبه ميدان اسدآبادی، كد شعبه: 1238



فکر نمی کنم دغدغه ی «که» و «چه» بودن هیچگاه ما را راحت بگذارد. به هر حال نه در این زمانه ی دگرگونی ها و اندیشیدن به داشته ها و نداشته های پیشین ...

شعر "هجرانی" از احمد شاملو با صدای شاعر

-------- AUTHOR: Pouya DATE: 1/08/2004 09:49:00 AM ----- BODY: حساب شيرين عبادي براي کمک به زلزله زدگان
حساب شماره 8080 بانك صادرات ايران، شعبه ميدان اسدآبادی، كد شعبه: 1238



امروز دو نکته در گفته های آیت الله شاهرودی رئیس قوه قضائیه آمده است که فکر می کنم تنها در جمهوری اسلامی با عقل و منطق جور در می آید:

- اول اینکه: « تنها مرجع رسيدگي به شكايات داوطلبان انتخاباتي كه از سوي شوراي نگهبان يا وزارت كشور ردصلاحيت شده‌اند شوراي نگهبان است.» این هم یکی دیگر از عجایب حقوقی است که در جامعه ی ما حکمفرماست. کسانی که امید به ظرفیت های قانونی موجود بسته اند می بینند که حلقه ی فشار تنگ تر وتنگ تر می شود.
حالا رد صلاحیت شده ها باید به همان کسی شکایت کنند که مثلا همین یکماه پیش رد صلاحیتشان کرده است !
در کشور ما قانون و مسائل حقوقی تنها وسایلی هستند برای ایجاد محدودیت و فشار بر غیرخودی ها. و این محدوده ی غیر خودی چقدر در طول این بیست و پنج سال هر زمان وسیع تر شده است. و بر غیر خودی ها چقدر نقش داغ و درفش نشسته است.
ساختاری که زمانی آقایان برای یکدست تر شدن و تحکیم قدرتشان ساخته اند امروز خار مغیلان خودشان است که در هر قدم بر پایشان می نشیند. آیا هنوز هم تردیدی در ضرورت یک توافق ملی برای برداشتن گام های عملی در راه تلاش مشترک برای ایجاد نهاد های مدنی و مبارزه برای مردم سالاری واقعی هست؟

- موضوع قابل توجه دوم اینکه: « رييس قوه‌ي قضاييه دستور داد كه از اين پس زناني كه خود تقاضاي طلاق دارند اگر توانستند با ارايه‌ي ادله طلاق بگيرند ديگر تقاضاي مطالبه‌ي مهريه نكنند.»
موضوع اینست که از نظر آقایان:« طبق قانون و شرع حق طلاق با مرد است، اما در برخي موارد بعضي مردها به قدري عرصه را براي همسرشان تنگ مي‌كنند كه زوجه تشخيص مي‌دهد كه نمي‌تواند تحت اين شرايط با آن مرد زندگي كند.»
در مورد مواردی که زن تقاضای طلاق می کند «اگر دادگاهي مي‌خواهد از ناحيه‌ي زن طلاق حرجي او را از مرد بگيرد، لااقل مهريه را از مرد نگيرد و ترتيبي اتخاذ شود كه مرد براي ندادن مهريه به زندان نرود.»
زن همیشه در جامعه ی ما نقش دوم را در مسایل اجتماعی داشته است. نداشتن استقلال اقتصادی و توانایی مالی برای گذران زندگی یکی از دلایل عمده ای است که بسیاری از زنان مجبور به زندگی همراه با تحقیر و خشونت جسمی و روحی هستند. حالا به اینها اضافه کنید محدودیت های فرهنگی و اجتماعی و موضوع سرپرستی بچه و ...
فقط نگاهی بکنیم به خودسوزی ها و بیماریهای حاد روحی و روانی زنان که خبرهای آن تقریبا هرروزه است.
اما همین مبلغ مهریه می توانست کمک کوچکی باشد برای آن زنانی که علیرغم همه چیز برای طلاق اقدام می کنند. که البته این باریکه ی تنگ هم گویا بسته می شود.
تنها راه درست حقوقی، تدوین قوانین بر پایه حقوق مدنی و بشری همه شهروندان از زن و مرد و کودک است.
--------